هميشه فكر مي كردم دوم ارديبهشت پنجاه و دو دنيا آمده ام. توي شناسنامه ام اينطوري نوشته اند. اما مادرم ميگه ششم چله زمستان بود... من با گل و كتابت و خواندن قد كشيدم كه همه آفرينش است. می خواستم هنر بخوانم و پدر مي گفت: « هنر مندها از گرسنگي مي ميرند. مگه شهريار هنرمند نبود.» گفت : «بخوان». منهم دارم مي خوانم. اما نه همه اونايي رو كه اون ميگه... اونايي رو مي خونم كه دلم مي خواد. و با این خواندنها خودمو عذاب مي دم تا اون نتونه عذابم بده....