صبح دیروز دوشنبه یعنی موقعی که خیلی ها خواب بودند می رفتم سر کار که اولین برف پائیزی اردبیل را دیدم که زمین نشسته بود.و من یادم افتاد که این روز ها دوباره بعضی ها از قطعی احتمالی گاز حرفهایی می زنند و هشدار هایی که باید از همین حالا فکر زمستان را باید کرد...
همین تابستانی که گذشت مسافرانی که از من آدرس می پرسیدند غبطه هوای شهرمان را می خوردند و می گفتند : خوش به حالتان توی بهشت زندگی میکنید.
گفتم: از کجا تشریف آوردید؟
گفتند : از تهران شهر دود و بوق...
گفتم :پارسال تعطیلات زمستانی تان خوش گذشت؟
گفتند: چطور؟
گفتم: چند درجه زیر صفر بودید که ۱۰ روز تعطیل شدید؟ ۱۰ درجه سانتیگراد زیر صفر...
گفتند :چه ربطی دارد؟
گفتم: شما باید زمستان پارسال که تعطیل بودید می آمدید اردبیل.اونوقت می فهمیدید هوای بهشتی
یعنی چه.با ۴۰-۳۵ درجه سانتیگراد زیر صفر ما باید می رفتیم سر کار...
حالا بماند که در چنین موقعیت هایی اعلام تعطیلی از سوی رئیس جمهور پایتخت نشین به استاندار واگذار میشود.
(اینجاست که عباس معروفی در سمفونی مردگان میگوید: بچه عربستان که نیستی؟ بچه اردبیل با برف میاد...)
امروز صبح دیدم که ساوالان سر تا پا کفن پوش شده...
و هوای خوش ما رفت تا اردیبهشت سال بعد...
راستی هر سال چند فصل دارد؟
هر فصل چند ماه دارد؟
گاهی وقتها یک ماه چهل روز هم میتواند داشته باشد.
صحنه: شب است ودرخشش ماه بيابان را مثل روز روشن كرده است.جاي جاي بيابان وسائل و ادوات فرسوده جنگي به چشم مي خورد. مقداري از آن وسائل فرسوده در گوشه اي جمع شده است.تلي خاك كپه شده بر وسط بيابان . گويي كسي در پشت تل خاك زمين را مي كند و گهگاه مقداري از خاك را بيرون مي اندازد.مرد1 از پشت تل خاك بيرون مي آيد و دور دستها را مي نگرد و آسمان را و ستاره هارا چنانكه مي خواهد مسيري را از روي ستاره ها پيدا كند.مرد2هنوز به كندن ادامه مي دهد.مرد1 از قمقمه اي آب مي خورد ومشتي از آن را به سر و رويش مي زند.
ادامه مطلب...
این کیه؟ میخواد کجا بره؟ چرا اینطوری داره نگاه میکنه؟
چقدر قیافه اش برام اشناست؟ یه جایی دیدمش... یه جایی مثل ...مثل...مثل یه کابوس
اونم مثل من تب داره؟ هی تو... می دونی تب یعنی چی؟ سر تو هم درد میکنه؟
درست مثل سر من؟! تو هم مثل من کابوس می بینی؟ چطوری؟
من تنم داره می سوزه... اینجاهای سرم بغل پیشونی هام آره همونجای سر تو که مو هات زده به
سفیدی...درست همونجا داره می ترکه ..درد می دونی چی؟؟؟ آره درد؟ خوب منم دارم از درد می گم...
شقیقه هام داره درد می کشه... درست مثل شقیقه های تو...یه چیزی داره تو سرم غیژ...غیژ... صدا میکنه.
درست مثل اینکه دارن روی چیزی سوهان میکشن... به یه قطعه سنگ روش هم آب می ریزن...
غیژ....غیژ...
برو کنار چرا اونجا وایسادی؟... چرا مثل من دستات رو گذاشتی رو شقیقه هات ؟برو کنار...اونجا
خطر ناکه... مگه نمی بینی ماشینها با سرعت رد می شن؟...به سرعت جنون رد می شن... از هر دو طرف...
غیژ...غیژ....خوب من که نمیتونم برم کنار...آخه از هردو طرف ماشینها با سرعت رد می شن... اگه پام رو
از رو این خط سفید بذارم اونور تر می رم زیر چرخ این ماشینهای بزرگ...درست مثل تو ...که اگه پاتو
بذاری اونورتر زیر چرخ ماشینها تکه تکه میشی... مثل سگهای بیابون که بدبختها نمی دونن چطور باید از
جاده رد بشن می رن زیر چرخ ماشینها و تکه تکه میشن و من صبح که دارم از تو جاده رد می شم چشمم
می افته به لاشه های خونی شون که تکه تکه شدند و ظهر که دارم بر می گردم می بینیم که لاشه هاشون
گندیده... گوشت و خون و استخوانهات تکه تکه میشن و کشیده میشن رو آسفالت ..... درست مثل اینکه
سوهان بکشن رو گوشت و استخونهات و بجای آب خون بریزن روش...غیژ...غیژ...
داره اینجا های سرم میترکه ...درست همونجای سر تو که موهات زده به سفیدی...صدای ماشین ها افتاده به
سرم نمی تونم نفس بکشم ... همه جا پر از دوده ...دود سرب و گوگرد... تو چرا وایسادی و منو نگاه
میکنی... چرا داری هئی بخودت میگی : این کیه؟ میخواد کجا بره؟ چرا اینطوری داره نگاه میکنه؟ چقدر
قیافه اش برام آشناست؟ یه جایی دیدمش... یه جایی مثل...مثل...مثل یه کابوس..
هی تو... تو هم تب داری؟ سر تو هم درد میکنه؟


