تبليغاتX
کودک دیماهی


گل خوشبینی

 

بیدار شدم ، تو بیادم آمدی

 

ناگهان در میان دیوار ناگهان نیمه شب

 

بیدار شدم تو بیادم آمدی

 

هئی... نیمه چپ سینهء من

 

تا بهم خوردن آب

 

تا پاره شدن صدای  تو در میدان ها

 

تا زمانی که هیچ دوستی برایت نمانده

 

از پلکان زندگی زیر و رو شده

 

به دیدنم بیا ، چه می شود

 

 گل خوشبینی بر لبانت گل اندازد

 

* * *

 

غصه نخور من خوبم

 

گاه حرص زندگی گاه حرص محشر را می خورم

 

عزیزم غصه نخور من خوبم

 

هئی زردی سیگار اندوه من

 

* * *

 

تا بهم خوردن خون

 

تا داغ شدن صورت تو در آتش

 

تا گر گرفتن گیسوانت

 

از میان دستور های حکم اجباری

 

به دیدنم بیا، چه می شود

 

  گل خوشبینی بر گونه های من گل اندازد.

 

     * یوسف حایال اوغلو

 

 

 

 

İYİMSER BİR GÜL

 

UYANDIM SENİ DÜŞÜNDÜM
BİRDEN BİRE DUVAR BİRDEN BİRE GECE YARISI

UYANDIM SENI DÜŞÜŞNDÜM AY YAR

AY GÖĞSÜMÜN SOL YARISI.

 

SU BULANINCA

MEYDANLARDA SESİN YIRTILINCA

HİÇ DOSTUN KALMAYINCA

SARSILMIŞ BİR ÖMRÜN BASAMAKLARINDAN

GÖRÜŞMEYE GEL NE OLUR

İYİMSER BİR GÜL OLSUN DODKLARINDA

 

DERT ETME IYIYIM BEN

ARA SIRA MAHŞER ARA SIRA YAŞAMA HIRSI

DERT ETME IYIYIM AY YAR

AY HÜZNÜMÜN TÜTÜN SARISI

 

KAN  BULAŞINCA

YANGINLARDA YÜZÜN HARLAŞINCA

SAÇLARIN TUTUŞUNCA

ZORLANMIŞ BİR HÜKMÜN TUTANAKLARINDAN

GÖRÜŞMEYE GEL NE OLUR
İYİMSER BİR GÜL AÇSIN YANAKLARIMDA.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 23:28  توسط کودک دیماهی  | 



قراره به زودی با دوست عزیزم کیوان پور محمد تقی یه گروه تئاتر راه

 

بندازیم که فعلا در حال نوشتن اساسنامه ومراحل ثبتش هستیم:

 

 فراز تئاتر

 

و وبلاگی به همین نام مخصوص خبر ها و و فعالیت های گروه

 

منتظر نظرات و راهنمایی های دوستان عزیز هستیم تا دلگرمتر به پیش

 

 رویم

دوستان علاقمند  ( اردبیلی )می توانند برای عضویت از طریق همین وبلاگ با ما در ارتباط باشند...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 22:47  توسط کودک دیماهی  | 




 

زمستان در راه است

بر ایم ای مهربان

دستکشی میبافی اگر

 یادت باشد

انگشت هایش را یک بند کوتاهتر بباف

اخرین بندم را با ناخن کشیدند

بندم را با ناخن کشیدند

با ناخن کشیدند

ناخن کشیدند

کشیدند

...

********************************************************************* 

تمام تنم بوی پائیز گرفته

 

دلم هوای تو دارد

 

گرم

 

هوای چشمانم ابری است

 

می خواهم آفتاب تنم کنم

 

بانو

.

.

.

... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 23:1  توسط کودک دیماهی  | 



 

متن کامل نمایشنامه اوچو (شکارچی)

را در ادامه مطلب مشاهده بفرمائید.

این نمایشنامه در سال ۱۳۸۳ در جشنواره های استانی اردبیل-منطقه ای گرگان و جشنواره سراسری نمایشهای بومی  تیرنگ در ساری به اجرا در آمده است.

هرگونه استفاده از متن این نمایشنامه منوط به کسب مجوز از نویسنده می باشد.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 20:47  توسط کودک دیماهی  | 



همیشه جمعه ها برام دلگیر بوده...ماه رمضان هم که هست . یه روز تعطیل که به جای استراحت سعی میکنم نوشته های عقب مونده رو تکمیل کنم و کتابهای های نا تمام رو بخونم... از دیشب رفتم سراغ نمایشنامه ای که باید تکمیلش و تمومش کنم ... این نمایشنامه رو الان نزدیکه یه ساله شروعش کردم ...( خانه ای برای صبوری) ... ( مازنده ایم ) هم که مونده...و (الکترا)... چی شده چرا اینا تموم نمی شن...حالا که مثل سابق از خونه بیرون نمی رم ... چقدر وسواس به خرج میدم گاه سر یه دیالوگ یه ساعت فکر میکنم می نویسم و پاک می کنم...

کامنت ها رو چک می کنم...می رم سراغ احمد کایا...چرا من اینقدر به احمد کایا گوش می کنم چرا اینقدر دوست دارم صدا شو...موسیقی اش رو ...حرفاش رو...

آرتیق سنین له دورامام              ( دیگر نمی توانم با تو بمانم)

بو آکشام چیکار گیده ریم            ( امشب از اینجا می روم)

حسابیم کالسین محشره           ( حسابمان به ماند به محشر)

الیمی یکار گیده ریم....               ( دستم را می شویم و می روم).....

نه دیگه باید بنویسم... نباید خاموش بشینم ...ساکت بمونم.... باید این نوشته های نیمه تمام را تمام کنم ... فرصتی نیست...

چرا باید بنویسم... چرا باید فرصت نداشته باشم...

واکیت تمام سنی ترک ائدیوروم   ( وقت تمام شده  تو را ترک میکنم)

.....................

خوشجا کال گوزومون نوری خوشجا کال... (به سلامت نور چشمم به سلامت)

 

پ.ن: دوست عزیزی که خصوصی و بی آدرس خواسته بودی  نمایشنامه بذارم تو وبلاگم

چشم  این مژده رو بهت میدم که به محض تمام شدن تایپ نمایشنامه « اوچو» ( شکارچی) رو طی همین هفته در وبلاگ خواهم گذاشت...ضمنا از دوستان عزیز: صالح - هستی- سارا(بچه هنری) و سایرین که الان اسماشون در ذهنم نیست که قبلا قول داده بودم  نسخه کامل نمایشنامه تبار تیره گون ... پوزش خواسته و در اولین فرصت آن را هم در یه پست جدا گانه خواهم گذاشت...

سپاس بی حد از توجه تون...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 16:10  توسط کودک دیماهی  | 



مردمان ایران باستان جشن های زیادی داشتند که مهمترین و بزرگترین آنها یکی جشن نوروز می باشد.

نوروز جشن نخستین سال و آغاز فصل رویش و سر سبزی است که خود نیز پیش در آمد هایی داشته و دارد.

اما جشن بزرگ دوم جشن مهرگان می باشد که متاسفانه امروزه فقط در میان هموطنان زرتشتی مرسوم می باشد.

جشن مهرگان با پایان یافتن فصل گرما  و آغاز فصل صد رنگ پائیز و یا بهتر بگوئیم فصل درو و برداشت محصولات و ثمر برداری کشت های بهار و تابستان بر پا می گردید.

جشن مهرگان از روز مهر یعنی از  دهم مهر آغاز و تا شانزده مهر ماه خورشیدی ادامه می یابد. روز اول این جشن را مهرگان عامه و روز آخر را مهرگان خاصه می نامند.

جشن مهرگان جشن میترا یا میترای (mithra) (mithray) فرشته مهر است که الهه و نگهبان نور خورشید ـ مهر و محبت و عهد و پیمان می باشد. روایت است که کاوه آهنگر در روز مهرگان عامه درفش فراز کرد ه و بر ضحاک ماردوش شورید و او را در دماوند به زنجیر کشید و تاج بر سر فریدون گذاشت.

ماه مهر مناسبت دیگری با خود دارد و آن  نیایش همگانی چهره ایاسرم گاه است که از بیستم  مهر ماه تا بیست و پنجم مهر ماه خورشیدی به طول می انجامد.

ایاسرم یعنی آغاز سرما و بازگشت . و آن هنگام چوپانان با گله خود از چرا گاههای تابستانی به محل زمستانی خود باز میگردند...این مراسم امروزه همان کوچ عشایر است که عشایر شاهسون منطقه آذربایجان در چنین روز هایی  از ییلاق به قشلاق می روند . بر اساس داستان های آفرینش اوستایی گیاهان و روئیدنی ها در این روز (ایاسرم) آفریده شده اند.

روان اشو زرتشت به شادی که راستی را از اهورا ارمغان مردمان کرد.                           ایدون باد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 18:7  توسط کودک دیماهی  | 



نسیم عطر تو در غبار غروب پیچید

و من با تمام حسرت

شب را به نظاره نشستم

می خواهم تمام شب را

به رویای نادیده ام بیاندیشم

به واژگان غریبی که بوی آشنایی دارند.

می خواهم میان اینهمه واژه

به نام تو بیاندیشم

تمام شب را به هی هی و هیهای لبانت بنگرم

لبانت که هماره میعاد بوسه های شبانه من است.

باورم کن

می خواهم باورت را

به وسعت آسمان همین امشب تکرار کنم.

هی تو...

تو که از لطافت گلبرگ و عطر کناره و خار بوته ها

معصوم ترین ترانه را بیاد داری

سهم مرا از این همه بغض و ستاره کی خواهی داد؟

آخر  این همه رویای نادیده و نیامده ء شبانه

منتظر بارش بغض بیقرار ماست.

آسمان می غرد

ابرها در هم می لولند

پس تو کی بر چشم من

شکوفه خواهی بارید...

پ.ن : مطلب زیر  کامنتی است که  به قباد عزیز ارسال شده که در باره شعر بارش بغض و ترانه است . باسپاس از قباد عزیز و عذر خواهی از اینکه کامنتی که به ایشان ارسال شده را در پی نوشت این پست آوردم ...دوستان عزیز می توانند نقد قباد عزیز را در نظر سنجی بخوانند و ما را از نظرات خود بی بهره نگذارند...

سلام قباد عزیز
با تمام تبصره ها نظرت را قبول دارم و کاری به حرف مخالفان و موافقانش نیز ندارم اما آنچه می پندارم و دانسته ام اول اینکه من نمی توانم عنوان پست مدرنیستی نه بر این شعر نه بر نوشته های دیگرم بگذارم...من داستان روایت نمی کنم که بخواهم سیر داستانی و جنبه های رئالیستس اش را در نظر بگیرم هرچند اگر حتی در شعر امروز هم( حالا یکی بگه نو و سپید و هرچه ... و حتی شعر منظوم و مقفای امروزی با واژگان امروزی) وحدت های سه گانه رعایت بشود بهتر است...
نمی خواهم توجیه کنم اما اینکه در باره شعر فراق و شعر وصال میگویی نمی توانم در شعر خودم بپذیرمشان...
میگوید: میخواهد در میان واژه ها به نامش به هی هی و هیهای لبانش که میعاد بوسه های او است بیندیشد...و اگر این را باور کند باور کردنش را تکرار خواهد کرد... حالا روی چه حرفی باید باور کند این اندیشه اش را و چگونه این باور بوجود خواهد آمد در قسمتهای بعدی است... و نهایت اینکه اگر بر چشمش شکوفه ببارد به این باور خواهد رسید... قرار نیست قالب شعر نو باشد و مضمون مطلقا کلاسیک ( برحسب مقوله شعر فراق و شعر وصال)اگر کسی شعر موزون مقفا بسراید و مضمونش مضمونی نو و امروزی باشد ایا بر او باید خرده گرفت؟
و باز سپاس از این نظراتت که می تواند راهگشای بهتری برای نکته سنجی هایم باشد...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 1:32  توسط کودک دیماهی  |