تبليغاتX
کودک دیماهی


ساقی مرا جامی بده بی می ز دنیا می روم

دل می گذارم پیش تو بیدل به دریا   می روم

دستم بگیر ای دست گیر جانم دهد این دست تو

چون پور  نوحم ورنه من بی عشق یکتا می روم

بت را شکن ای بت شکن با هر تبر چون می زنی

ای بت شکن با رسم تو  من سوی بتها می روم

جامی بده در میکده نام و نشانم را بگیر

هم پرده را از من بگیر سرمست و شیدا می روم

زرتشت انسان ساز من با آتش ارشاد تو

از اهرمن ها رسته ام سوی اهورا می روم

لاف انالحق کی زنم جویای شهرت نیستم

از نسل منصورم ولی بی این تمنا می روم

هرقطره ای از جام تو چون می چکد در کام من

سینای سینه می درم بر تر ز موسی می روم

همچون خلیل آتش مرا در کام خود گیرد اگر

من در میان شعله ها با عشق مولا می روم

مجنون به صحرا می رود در جستجوی یار خود

من نام مجنون بر زبان از پیش لیلا می روم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 21:14  توسط کودک دیماهی  | 



امروز سالگرد استاد شهریار  و روز ملی شعر و ادب است. ضمن تسلیت به مناسبت سالگرد استاد شهریار 

 روز ملی شعر و ادب را به تمامی شاعران و شعر دوستان و هنرمندان تبریک عرض میکنم.

 

شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق          

  به خدا ملک دلی نیست که تسخیر نکردی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 20:30  توسط کودک دیماهی  | 



 

 

گفته بودی منتظرت بمانم و ماندم. گفته بودی که می آیی.  آن روز که آمدی سر و صورتت بوی خاک می داد.مثل بوی کاهگل باران خورده. نشستی، دستهایم در دست گرفتی ، خوابم می آمد.

گفتی: چقدر دستات سرده.

گفتم: هوا سرده ...

 دستهای  تو مثل آتش بود. من تنم مور مور شد.

دست کشیدم به موهات که مثل شبق سیاه بود. توی سیاهی مو هات ، چشمام سیاهی رفت.

 

مادر گفت: تاکی میخوای بشینی توی خونه و ماتم بگیری. اگه اومدنی بود تا حالا می ومد.

همه اومدند جز تو...

باز هم مادر گفت:من دیگه طاقتم طاق شده تا کی مردم پشت سرمون حرف بزنند...تا پارسال بهانه درس رو می گرفتی. حالا چی ...هان...منکه بد تو رو نمی خوام دخترم...

جلو آینه و شمعدون چشمامو دیدم که داشتند بی صدا گریه می کردند. توی سیاهی چشمام ، چشمام سیاهی رفت.

 

از خونه زدم بیرون . جلوی خونه نرگی که رسیدم زیر چادر دست به موهای عکست کشیدم که زیر شیشه قاب یخ زده بود.

مادر نرگس گفت: والله اون هوش و حواس درست و حسابی نداره... یهو می بینی نصف شب با کسایی که غیر از خودش هیچ کس نمی بینه حرف می زنه....

اشکهاشو پاک کرد.

بچه ام هوایی شده...سالم فرستادمش رفت ...نمیدونم چه بلایی سرش آوردند ... آخه من چطور ببینم  بچه ام جلو چشمام تلف میشه ... کجا ببرمش... والله اگه تیکه تیکه میشد بهتر از این بود...ولی چیکار کنم مادر...پاره جگرمه... قر ص هایی که اون میخوره میگن اگه به گاو بدن می خوابه... خواب نداره بچه ام...نه شب میشناسه نه روز... خسته هم بشه سرشو تکیه میده به دیوار و از پنجره چشم میدوزه به آسمون...

 

نرگس عکس تو رو داد به مسلم، مسلم خیره شد به عکس. بلند شد چند بار دور اتاق چرخید. حلوی پنجره ایستاد و چسم دوخت به جوجه هایی که تو حیات بودند.

گفتم: آقا مسلم تو رو به باب الحوائج اگه دیدیش بگو...

 رو کرد به کسی که فقط خودش توی حیاط می دید و گفت: چرا ندیدمش.

به طرفش خیز برداشتم و گفتم: کجاست اقا مسلم ... کی میاد؟

گفت: با همین دستام زخماشو بستم... دیشب بهش گفتم حالا که اومدی بمون جشم براهت هستند. گفت: نه باید برم خیلیا منتظرن که بر گردم. نیومدم که بمونم.

عکستو گذاشتم توی کیفم و اومدم بیرون. تو سیاهی آسمون چشمام سیاهی رفت.

 

دیشب باز تلویزیون جبهه رو نشون میداد . من از بین اونهمه فقط چشمام دنبال تو می گشت. مادر زیر لب غر می زد که باز دارن زخم مردمو نو می کنن...

صبح جمعه قناری ها تازه سر از تخم در آورده بودند. مادرم رفته بود نان بگیره ، بچه ها از سر صبح توی کوچه بازی می کردند.همسایمون باز با زنش دعوا می کرد. اکبر پسر همسایه روبرو باز هم توی پشت بام باد بادک هوا می کرد.

تلویزیون باز هم داشت جبهه رو نشون می داد.

 به قناریها گفتم: چی شده ؟

مادرم هراسان اومد توی حیاط و داد کشید: لیلا...

دویدم ایوان و گفتم: چی شده؟

تندی اومد بالا و با گریه گفت: محسن...آوردنش...

افتادم کف ایوان ، چادر سیاه مادر افتاد روی صورتم. توی سیاهی چادر ، چشمام سیاهی رفت.

 

گفته بودی منتظرت بمانم و ماندم . گفته بودی که می آیی و آمدی... حالا که آمدی چشمات توی گودی صورتت سیاه شده... بوی خاک نمور میدی...

حالا به جای دستای گرمت دستمو گذاشتم روی سنگ سرد قبرت...

چشمامو دوختم به چشمای سیاه عکست...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 17:41  توسط کودک دیماهی  | 



میان کوچه ام ، کوچه ای بی کس،

بی نگاهی پشت سر ، پیشتر می روم در راه.

در آن نقطه که می آمیزد بهم تاریکی و این راه

گویی خیالی است ایستاده چشم در راه.

 

آسمان ِ تیره پوشیده ابر خاکستری بر تن؛

می نهد آذرخش از آسمانها چشم سوی پنجره

در شبی اینچنین بیدار مانده دو تن:

یکی من ، دیگری سنگفرش گسترده در راه.

 

در دلم قطره های ترس و وحشت جمع می گردد؛

می انگارم سر هر کوچه دیو ها در کمینند.

خانه ها همچون نابینایی که چشمش از سر برون افتاده باشد

با شیشه های سیاه خود خیره مانده چشمشان در من.       

 

سنگفرش ها ، مادران مضطرب کس ها ،

سنگفرش ها ، انسان درون من.

سنگفرش ها ، صدای دلنواز سکوتند و خاموشی،

سنگفرش ها ، زبانی دراز برون افتاده از من.

 

من نه سزاوار جان دادن در آغوشی نرم هستم ،

من کودکیستم سنگفرش ها شیرم داده اند.

کاش ایکاش: در تاریکی ِ کوچه نیاید از راه بامدادی ،

و این راه پیمودن ِ من میان کوچه ها هم نگیرد هیچ پایانی.

 

جاده ها هم کاش ایکاش  پا به پای من راه پیمایند؛

و از دوسویم فانوس ها  چون سیلابی روان گردند.

بر سر راه من طاقی از سنگهای تاریکی ایوان گستراند؛

و سگهای گرسنه بشنوند تق تق ِ صدای پاهایم را.

 

روز های روشن از آن شما باشند - سهم من تاریکیست – وا گذاریدش؛

من نه در روشنایی ها بگردش برون آیم نه در چشم ها دیده آیم.

بروی من کشید آن تاریکی های خنک را

که پوشانم تن خود را، بسان یک لحاف خیس با آن.

 

تن من اگر با سنگ ها هم قد و قامت شود؛

سنگ های سرد برگیرد از پیشانی تب دار من تب را.

در این کابوس اسرار انگیز رویا ها،

بمیرد زوج سودایی ِ سنگفرش خیابانها...

 

بسان قهرمانی که  داده دو سر را در ازای  انجام کاری

با تمام گوشت و استخوانت از آن کوچه هایی تو!

از روی مسافت های بی انتهایی ،

 که مثل تخت روان برپاست ، خواهی گذشت!

 

از روزی که سرنوشت با سنگفرش ها گره خورده است،

ما دو روحیم به وصال هم رسیده در چشمه آتش آلود دردها.

 سایه ات را نوشیده او با مردمک های چشمش

سنگ های او هم ذوب گردیده درون کاسه ی مغزت.

 

 هردو ، نه همسری دارید و نه دوستی

مثل سکوت بی کسید و مثل دیوانگان آزاد

در این دنیا سری خشک و منقول دارید

که آن را هم بهر جایی که باشد ، می بریدش.

 

عمرتان از سنگ هم که باشد خسته خواهید شد روزی،

 بسوی مرگ می پیچد روزی  این جاده پر پیچ

هیچ کس پیدا نخواهدشد که مثل تو بفهمد سنگفرش ها را

و مثل سنگ فرش ها تو را فهمد...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:45  توسط کودک دیماهی  | 



هراسی نیست از مرگ بگو زوتر بیاید پیش

سوار بر اسب سیاهش تندتر بیش از پیش

بتازاند بسوی شهر نابودی لشگر خویش

بگو ؛ دیگر ز انبوه خیل مشتاقان زنده ماندن

که صف در صف همه آراسته نیزه داران در پیش

نظامی بی گسل شاید رسد از دور درچشم

و لیکن جز هوا و های و هویی

نیست در تو بیش

بتازان اسب خود را ، تهمتن وار پیش آی

که در این کشور تن

روئین تنی پیدا نخواهی کرد

دگر این سینه عریان و تپیدن های بی گاه و بی گه

بجز آهی که جز نام تو بر نمی راند برزبانش نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 22:11  توسط کودک دیماهی  | 



 

می خواهم باز بی حرفی از ابهام و آینه بنویسم

از دهانم کبوتر و آینه می بارد

و ازچشمانم غبار غربت

و حسرت  تو زبان دلم را به تپش وامیدارد

اینجا اما ، بطرز بی رحمانه ای

همچون کودکی که از پستان پر شیر آسمان

بازش بدارند

زبانم را از واژه باز بریده اند.

اینجا خبر از تعلق ترانه به واژه نیست

و من دیریست دریافته ام

که در لهجهء وزیدن ِ خاموشان بی ریا و بوریا

خواهم مرد.

خواهم مرد تا در رکعت این رویا

دیگر از اوقات خوابگیر و صبوری سرختان سخن نگویم

اینجا ، حسرت و غربت

همزادان دیرینه ء منند که به سخن می آیند...شگفتا!

هنوز آن شور و شوق گذشته

در دلم باقی است

از همین روست زبان من پر حرف

و شعرهایم کوتاه نیست.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 23:4  توسط کودک دیماهی  | 



 

 

GECE DÜŞTÜM SOKAKLARA //شب راهی کوچه ها شدم

HER YERDE SENİ ARADIM //همه جا به دنبال تو گشتم //

BİRDEN KARŞIMA ÇIKTIN  //ناگهان در برابرم...//

SENİ GÖRDÜM  AĞLADIMتو را دیدم و گریه کردم //

 

YINE NE KADAR IYIDINباز تو چقدر زیبا شده بودی //

YINE NE KADAR SICAKباز چقدر گرم و (مهربان) ...//

OYSA NELER ANLATIYORDUM  İÇİMDEN در آن لحظه من اینها را در دلم  میگفتم//

ARTIK DİYEBİLMEM IMKANSIZ  // نمیتوانم بگویم  و دیگر

 

SÖYLE SÖYLE YAR BİZE NE  OLDUبگو، بگو ای یار چه بر سرمان آمد//

YİNE GÖNLÜM DERBEDER OLDU باز هم دلم بر آشفت//

İSTEDİM GÖZÜNÜ ÖPEYİM خواستم چشمانت را ببوسم//

GÖZLERİN DÜŞMANIM OLDUچشمانت دشمنم شدند//

 

ALIŞAMADIM YALNIZLIĞINAنتوانستم به نبودنت عادت کنم//

KARANLIĞA ÇOK UZAĞIMمن با تاریکی خیلی بیگانه ام//

NE OLUR SÖNDÜRME IŞIKLARIچه میشود، چرا غها را خاموش نکن//

KARANLIĞA  ALIŞACAĞIM به تاریکی ها عادت خواهم کرد//

 

GİTME BU GECE, GİTME,GİTMEنرو امشب، نرو،نرو//

NE OLUR KAL BENİMLEچه می شود، با من بمان//

AĞLATMASIN ŞARKILARIM AGLATMASINتا ترانه هایم (کسی) را نگریاند، نگریاند//

BELKI BU SON GECE.شاید این شب آخر باشد//

احمد کایا
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 17:21  توسط کودک دیماهی  | 



مادر چرا همچین میشه ( ترجمه ای آزاد از  احمد کایا)

 

به صورتش که نگاه میکنم

چرا نمی خنده

منتظری صبح بشه

یهو  اما شب می شه

 

چنان تنهام

که تو شب جا نمی شم

نگاه کن ماه هم سیاه شده

غم می ریزه روی شبها

 

مادر چرا همچین می شه

بازم سرم گیج میره

مادر چرا همچین میشه

بازم حالم بد میشه

 

به صورتش که نگاه میکنم

چرا نمی خنده

منتظری صبح بشه

یهو  اما شب می شه

 

آدما تنهان

توی شب جا نمی شن

نگاه کن ماه هم سیاه شده

غم می ریزه  روی شبها

 

مادر چرا همچین می شه

بازم سرم گیج میره

مادر چرا همچین میشه

بازم حالم بد میشه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 0:5  توسط کودک دیماهی  | 



 

غریبه سرش را انداخت پائین و رفت به سمت درخت های پر پشت که از سرهاشون رو از پشت خانه ها دراز کرده بودند و به سوی آسمان دراز می شدند و با نوای شر شر آب شاخه هایشان را تکان می دادند.

مراد به سمت رحیم چرچی برگشت و با خشم و نفرت بهش نگاه کرد. رحیم چرچی هنوز می خندید . مراد غرید: به چی می خندی ؟ ک... خرت گل کرده ؟

صدای رحیم چرچی در گلویش خشکید دستپاچه یه قلپ چایی خورد و زیر لبش من ومن کرد: تو رو سنه نه؟

مراد تا دم در رفت و برگشت . لبهایش را جمع کرد و نفسش را از بینی اش داد بیرون و گفت: می خوای دسته گل هایی رو که آب دادی جمع کنم بریزم جلوی خرت که پول کاه و یونجه ندی؟

گفت و رفت . رحیم چرچی خواست پشت سرش راه بیفتد که یکی از ته قهوه خانه گفت: صلوات بفرستین بابا...

التفات تا دم در رفت که ببیند مراد کجا می رود. غریبه پیداش نبود و مراد یک راست می رفت سمت درختها کنار گاری رحیم چرچی  که رسید یه مشت خواباند پشت خر و خر از جاش جنبید و سرش را انداخت بالا و توبره کاه ریخت زمین.

مراد رسید به درختها همه جا را خوب دید زد اما نشانی از جوان غریبه نبود. نگاهش را آنطرف تر ها ته دره ای که رود ازش میخروشید چرخاند اما فقط صدای شر شر آب بود و آواز کودکی که از ته دره می خواند:

اووچو وورما یارالیام// شکارچی نزن من زخمی ام

من بو داغین مارالیام //من آهوی این کوهستان هستم

اوخووی آت داغا داشا // تیرت را به سنگ و کوه بیانداز

عاشیقام من بورالیام// من عاشقم و اهل اینجا هستم

صدای کودک دور و دور تر می شد.مراد نشست و به تنه درختی تکیه داد و بقیه ترانه را با خودش زمزمه کرد:

عاشیقام من ناچار جانیم // من عاشقم و جانم بی چاره است

دردی غمی چکر جانیم // جان من  مبتلای درد و غم است

وور منی راحت ایله سن // مرا بزن و راحتم کن

قوی تو کولسون ناحاق قانیم // بگذار خونم به نا حق ریخته شود

مراد آهی کشید و چشمانش را بست . قیافه جوان غریبه  را در ذهنش مجسم کرد . و فکر کرد که چقدر قیافه اش  آشنا و دوست داشتنی بود و هرچه به مغزش فشار آورد نتوانست بیاد بیاورد که اورا کجا دیده.

مراد تمام شب را به جوان غریبه فکر کرد. و به رحیم چرچی که معلوم نیست اصلیتش از کجاست و از کی سر و کله اش پیدا شده با آن گاری و الاغش. و یادش آمد از همان بچگی رحیم چرچی را همانطوری که هست دیده و در این مدت اصلا پیر نشده و روز بروز هم صورتش گل می اندازد.

به صدای شر شر آب گوش کرد و لالایی های مادرش را بیاد آورد و خوابش برد و در خواب مادرش را دید.

صبح با هیاهوی مردم از خواب بیدار شد. عده ای توی کوچه به سمت پائین می دویدند درهم و برهم چیز هایی میگفتند . مراد خوب گوش کرد یکی از جوان غریبه حرفی زد و دیگری از غرق شدن در آب رودخانه...

مراد هراسان از جایش جهید و زد بیرون. توی کوچه کودکی رادید که رنگ به چهرهاش نمانده بود تا مراد را دید گفت: عمو مراد یکی تو رود خانه غرق شده...

و مراد به سمت رودخانه دوید ... هنوز به درختها نرسیده بود که صدای دلنگ دلنگ گاری رحیم چرچی را از بازیکه راهی که به ده بالا می رفت شنید و نگاهی به گاری انداخت که رحیم چرچی هم رویش نشسته بود و از سر بالایی بالا می رفت.

مراد از بین درختها یه سمت دره ای که رودخانه در آن جاری بود سرید.

مردم از پیر و جوان و کودک و زن  حلقه زده بودند مراد خودش را از لای مردم کشید وسط . همان جوان غریبه دیروزی بود لباسش خیس آب بود و صورتش کبود کبود شده بود. کیفی که دیروز بر دوشش بود هم کنارش بود و هر چیزی که درونش بود را ریخته بودن بیرون بلکه اسمی چیزی ازش پیدا کنند اما هیچی نبود جز چند جلد کتاب که حالا باد صفحه های خیسش را ورق می زد.

میراب که سر آب رفته بود جنازه اش را دیده و از آب کشیده بود بیرون . همه دروش جمع شده بودند حتی تازه عروس کربلایی که آمده بود از سر چشمه کوزه را پر کند و حالا کوزه پر آب را همانطور روی دوشش گرفته بود و مثل مجسمه خشکش زده بود و کلاقی سفیدش در خنکای باد صورتش را می پوشاند.

هر کی حرفی می زد . یکی می گفت برید به پاندارمها خبر بدید. یکی میگفت برید دکتر بیارید بالا سرش بلکه هنوز زنده است. یاشار پسر شیرعلی همسایه مراد از بین جمعیت خودش را کنار جنازه رساند و یکی از کتابها را برداشت و ورق زد. چشمانش پر اشک شد . کتاب را چسباند به سینه اش و با بغض گفت: صمد عمی همه با شنیدن اسم صمد به به سمت یاشار نگاه کردند.باد شدت گرفت و از بالای ذرختها خودش را کشید پائین و پیچید زیر کلاقی سفید عروس و آنرا از سرش کند و روی جنازه انداخت.عروس کربلایی از شرم و حیا دست و پایش را گم کرد و کوزه از دوشش افتاد زمین شترق شکست و آبش پاشید زمین . عروس دستهایش را برد سرش که نا محرم موهایش را نبیند. شاباجی جلدی شده سیاه رنگش را که از روی کلاقی به دور پیشانی اش بسته بود را باز کرد و مثل لچک بست به سر عروس.

مراد از کنار جنازه بلند شد و گفت : چرا مانده اید من میرم خبر کنم مامور از پاسگاه بیاد چند نفر هم برن از مسجد تابوت و جاجیم بیارند و روش بکشند...و از وسط جمعیت زد بیرون و اشک هایش را پاک کرد.

صدای عر عر خر رحیم چرچی از پشت تپه ها و گردنه روستا بلند شد.

( این داستان پرداخته خاطرات ذهنی من است و سندیتی در باره مرگ صمد ندارد...تنها عرض ارادتی بود به این معلم دلسوخته...)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 23:25  توسط کودک دیماهی  | 



 

مراد شب را با تمام سیاهی  و دلتنگی اش پشت سر گذاشته بود و حالا از پشت پنجره کوچک کوهها را می دید که لباس تیره و وحشتناکشان را در آورده بودند. از ترس اینکه دوباره هذیان  تاریکی های حزن آلود به ذهنش هجوم بیاورد به شب فکر نمی کرد. با اینهمه تمام در و دیوار، شب را به خاطرش می آورد. مراد دیگر نتوانست چهار دیواری خانه را تحمل کند. در را که  باز کرد  صدای  شرشر رود خانه که از دوردستها و از  پشت  درختها می خروشید او را به خود آورد.

با یک دست کوزه را روی زانویش خم کرد و مشتی آب خنک به صورتش زد. خنکی آب به پیشانی اش نفوذ  کرد و لحظه ای نبض تند شقیقه هایش را حس کرد. چند مشت آب خنک را پشت سر هم به صورتش پاشید و نفس نفس زد. کوزه را دوباره کنار دیوار گذاشت و دست خیس اش را به موهای پرپشتش کشید . بی انکه صورت خیس اش را خشک کند در چوبی سنگین را باز کرد و وارد کوچه شد.

بوی تنور های روشن آمیخته با نان داغ همه فضای روستا را پر کرده بود. از سرازیری کوچه به طرف میدانچه روستا براه افتاد. کودکی سربسر مرغ وخروس ها گذاشته بود و با چوبدستی افتاد بود پشت سرشان . مرغ و خروس ها به این طرف و آنطرف می پریدند و گرد و خاکشان بالا می رفت.

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 0:49  توسط کودک دیماهی  | 



صمد هنوز زنده است...

چه اورا در ارس غرق کرده باشند و چه این جوان نا آشنا به شنا در حین شنا در ارس غرق شده باشد...

صمد هنوز زنده است...

چه عده ای به مقتضای زمان از او شهید بسازند و چه عده ای از آوردن نامش بهراسند...

صمد هنوز زنده است...

چه عده ای نوشته هایش را فاقد ارزش ادبی بنامند و چه هنوز در روستاها و ده کوره ها باز کتابش را با ولع بخوانند...

صمد هنوز زنده است ...

چه عده ای از او  بنام یک فعال چپی مارکسیست یاد کنند و چه عده ای هنوز اورا معلم ساده روستا های توفارقان و ممقان بدانند...

صمد هنوز زنده است....

 , و من چقدر دلم می خواست زودتر پیدایش کنم. زودتر ببینمش و داستان آشنایی خودم را با اسم صمد ، با ماهی سیاه کوچولوی صمد ، با تلخون ، با اولدوز و عروسک سخنگویش ، یاشار و... چقدر دلم میخواست زودتر ببینمش و و بعد به بیست و چهار ساعت خواب بیداری اش بیندیشم ، یک هلو هزار هلو ...

وچقدر دلم می خواست زودتر ببینمش و  سرنوشت الفبا یش بپرسم....

 

فردا با یه داستان جدید در خدمتتان هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 23:42  توسط کودک دیماهی  | 



 

 

با عرض پوزش از حضور دوستان عزیز

دیشب به دلیل نقص فنی امکان درج مطلب جدید

 « شهریور آمد(۴) » میسر نشد

امشب در خدمت دوستان عزیز خواهم بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 9:4  توسط کودک دیماهی  | 



 تا عصر سر کلاس فقط به این فکر میکردم که ممد چه انشایی نوشته...این صمد که میگه کیه...یعنی چی که درباره صمد بهرنگی انشا نوشته و باید اخراج میشد...

زنگ اول تعلیمات دینی داشتیم آقای سیاهکوهی معلم جوانی بود که به ما درس قرآ و دینی می داد. شاعر هم بود و گاهی سر کلاس برایمان از شعر هایش می خواند. چند بار هم برادرم ممد شعر هایی را که تازه نوشته بود داد که بدم به آقای سیاهکوهی تا نظرش را بگوید . و آقای سیاهکوهیی که فقط میگفت: زیباست زیباست بگو بیاد پیش من با هاش کار دارم... بگو بنویسه ...بنویسه ...

 هر وقت چیز خنده داری اتفاق می افتاد بلند بلند می خندید و محکم باسیلی میزد روی پایش و چنان محکم می زد که صدایش مثل صدای سیلی های آقای رفیعی معلم حرفه و فن بود که بیخ گوش دانش آموزان شلوغ و درس نخوان می  زد.

آقای سیاهکوهی دیر آمد سر کلاس وقتی هم که آمد مثل هر روز شاد نبود . دمغ بود. دفتر نمره را گذاشت روی میز و نشست سرش را انداخت پائین همه ساکت آقای سیاهکوهی را تماشا میکردیم.سرش را بلند کرد .آهی کشید و نگاهی به تمام کلاس انداخت و رفت جلوی تخته سیاه ایستاد .گچ را برداشت و مثل همیشه اول گچ را فوت کرد و وسط تخته سیاه یک شعر نوشت و خواند:

هارایلار های هارایلار

گویده اولدوز هارایلار

دنیزده بیر گول بیتب

سوسوزلوقدان هارایلار

( فریاد و داد و بیداد

ستاره در آسمان فریاد می کشد

گلی در دریا روئیده است

از تشنگی فریاد می کشد)


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 0:2  توسط کودک دیماهی  | 



ظهر زمستان بود. برف مثل همه زمستان های دیگر همه جا را کفن پوش کرده بود. و چنان سرد و سفید که منتظر بود همه مردم شهر را در خود بپیچد ، اما مردم لجباز تر از این حرف ها بودند که تن به برف و زمستان دهند.این مردم با هر فصل جانی تازه می گرفتند و تا فصل ها و سالها را جان به لب نکرده اند کفن پوش نمی شدند.

 کتابها را زیر ژاکت دستباف گذاشته و دستهایم را چنان توی جیب هایم تپانده بودم که کم مانده بود پاره شود و پاره هم می شد. آخر هفته مادر لباسها را می شست و دور بخاری نفتی میآویخت تا خشک شود . خشک که می شد می نشست جیب هایم را رفو می کرد و همانطور که نخ و سوزن دستش بود و گاه نخ را به دندان می گزید تا پاره اش کند  نگاهی به من می انداخت و به طعنه می گفت: توی جیب هات دنبال چی می گشتی که به این روزش انداختی…

و او می دانست چیزی تو جیب ژاکتی که خود ش برام بافته بود نبود که منم دنبالش بگردم.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 23:31  توسط کودک دیماهی  |