دوستانی که به وبلاگم سر می زنین:
از امشب هر روز یه پست جدید می ذارم به یه مناسبتی...
به مناسبت ۹ شهریور ۴۷ ...دلم می خواد دوستان عزیز این مناسبت رو حدس بزنن...
و امیدوارم تو این چند روز همراهم باشین...اونایی هم که می آن و بیصدا و بی نظر رد میشن هم لطف می کنن و با نظراتشون همراهیم می کنن...
و اونایی که می آن و این سری پست هارو می خونن اگه پسندیدن به سایر دوستان هم اطلاع بدن ...اگه نپسندیدن و حدس می زنن کسی باشه که بپسنده به اونا اطلاع بدن...
دلم می خواد با این همراهی و همکاریتون دینی که داریم رو بتونیم ادا کنیم...دین به معلما مون...دین به نویسنده های مرحوممون...دین به دوستانمون به تاریخ و گذشته فرهنگی مون...
۹ شهریور ۴۷
زیبای مشرقی من
دارد همین حالا
ابر های سیاهی که نمی دانم آبستن کدام نفرین و بلایی هستند
جلوی ماه را می گیرند
و تاریکی را به من هدیه می دهند.
هئی خدا...
همین بود حرف آخرینت
« لام...میم...نون...واو...ه...یا...تمت.»
من تازه به اینجا آمده ام
تازه دلم آتش می گیرد
دارد همین حالا باران می بارد
سیاه ، مثل آسمان همین امشب من
و من چه خوابی می بینم ، هر روز – هر شب
زیبای مشرقی من
دارد همین حالا صدای بی کسان خسته می آید
و صدایی که همین نزدیکی هاست
و از بس این همه بی کسان غربت گرفته خسته اند
کسی صدایشان نمی شنود
چقدر این صدا بگوش هر شب من آشناست
و این همه کلمات...!؟
آیا نه همین ها بودند که روز ها در میان دل پیچه های اضطراب من
تکرار می شدند
و هیچ کدام در خاطرم نمی ماند.
نمی دانم همین حالا جنون به سراغ من آمده است که چنین می گویم یا نه...
راست می گویم
می دانم ، هر تار مویت افسانه است و افسون
و افسوس که دستهای تو چه دور است از من
بگذار اصلاً همه فرض کنند همه خیالات است
تو و این کوچه
ماه و باریکه آب داخل کوچه
تمام خاطرات کوچیده از کوچه ذهن من
با اینهمه
تنها تو می دانی و من
همین حالا تو در آغوش چشمان منی
تو در خیال من هم که باشی
باز من در خیال تو هستم
پس
تو که هنگام عبور از میان این همه خلوت کوچه
و شلوغی خیابانها از من دور می شوی
و نگاهم نمی کنی
از چه رو حقیقتم می پنداری؟
دارد همین حالا خواب بسراغ این همه خستگی ام می آید.
اینهمه کلماتی که بی هیچ حرفی بر زبان من جاری می شوند
دارد همین حالا
نفرین این همه سفیدی کاغذ بگوشم می رسد
دارد همین حالا فردا از راه می رسد.
یک شعر از آتاکان باش ار
ATAKAN BASER
ترانه ها تو را می سرایند ، شعر ها عاشق تو هستند
بی تو نه شعری میتوانم بخوانم
نه ترانه ای می توانم بسرایم
باز گوش می کنم
ترانه ها تو را می سرایند
شعر ها عشقم را به تو می نویسند
من باز تو را می خوانم
آنها پیش تو می آیند
من باز از دور دستها تو را دوست میدارم
نمی توانم نه به اندازه شعر ها شجاع باشم
و نه به اندازه ترانه ها با جرات.
در هایم را برویت می بندم ، می ترسم
شعر ها با دست هایشان تو را شکل میدهند
من نمی توانم دستهایم را بسویت دراز کنم ، نمی توانم لمست کنم
ترانه ها طعم زبانت می شوند
و شاید شعر ها پردهء چشمانت
من اما نه در چشمان توام نه در زبان تو
شعر ها وارد بستر خوابت می شوند
من باز بی آنکه عطر تو را بفهمم می خوابم
باز ترانه ها تو را می سرایند و شعر ها عاشقت می شوند
من اما باز در حسرت تو اینگونه گرفتار می شوم...
صبح که سایه تو پوشیده بر چادر نماز سپید
بر روی طاقچه سبز افتاد
فهمیدم که گناه اینهمه خاطره از من بود.
من از همان سر صبح کودکی
کلمه ای در لکنت گریه و بوی بیات بغض
بر زبان داشتم
کسی نیست به من بگوید هیچ
حالا چه وقت آمدن است؟
من آخر از این همه سوال و جواب تنهایی
خسته شده ام
بپرس گمان بد مبر
من امشب پرم از هر چه حدیث
پرم از هرچه شکیب
هیچ سوالی که من از دیدگان دریا پرسم
بیاد ندارم
پس به سوالی جواب این همه سوالم را تو بگو...
( اصلاْ تو این دنیای مجازی همه مجازی اند و کمتر کسی اون فهم و شعور رو
داره که تو دنیای مجازی
خودشو فریب نده - با عرض پوزش از تمامی دوستانی که تو این مدت
مهربانانه و صبورانه همراهم
بودند.)
(روی سخنم با اون بی آقا یا بی خانمه)
تو که بلدی مثل موش اینور و اونور سر بکشی و وقتی صاحب خونه . خونه
نیست و مثل دزدها می آیی تو
یادت رفته و یه چیزی رو جا گذاشتی... حالا که میتونی بی خبر وارد بشی و
استفاده کنی لا اقل با آدرس
خودم برای خودم پیغام نمی ذاشتی...زرنگ...این سری مواظب دماغت باش
که جایی گیر نکنه...
باز موش شرافت داره پیش تو نا اهل... توکه جرات نمیکنی خودتو نشون بدی
و اسمی از خودت بجا
بذاری غلط میکنی بی موعد و بی اجازه می آیی تو...
فکر کردی کسی نمیتونه شناسائیت کنه ... تو برا ی باخت دیگه چیزی نداری
وا مونده...دیگه کسی هم لبخندهای دغل کارانه اتو باور نمیکنه...هرزه...
از میان کتابهایم بریده روزنامه ای را مربوط به سال 1379 پیدا کردم که؛ دولت ترکیه پس از 47 سال از مرگ ناظم حکمت هنوز اورا به عنوان شهروند ترکیه ای قبول نمی کند.خاطرات سال 79 و مراجعه دوباره به متن اصلی شعر های حکمت ترجمه شعر زیر را به همراه داشت.
(ناظم حکمت در تاریخ 28/7/1962 شعر «خائن به وطن» را میسراید و در سال 1963 در مسکو و در تبعید چشم بر این جهان می بندد.)
خائن به وطن
« ناظم حکمت همچنان خیانت به وطن را ادامه می دهد.
حکمت گفت : ما نیمه مستعمره امپریالیزم آمریکا هستیم.
ناظم حکمت همچنان خیانت به وطن را ادامه می دهد.»
اینها در یکی از روزنامه های آنکارا،
کنار عکسی از ژنرال ویلیام سون،
با حروف بزرگ ، بالای سه ستون نعره می کشند.
ژنرال آمریکایی در کادر 66 سانتیمتری دهانش تا بنا گوش در رفته، می خندد.
«آمریکا ، 120 میلیون لیره به بودجه ما بخشید، 120 میلیون لیره .
حکمت گفت: ما نیمه مستعمره آمپریالیزم آمریکا هستیم.
ناظم حکمت همچنان خیانت به وطن را ادامه میدهد.»
آری ، من خائن به وطن هستم ، شما وطن پرستید ، دوستدار مملکت هستید ، من خائن به مملکتم.
من خائن به وطن هستم.
اگر وطن، کشتزار های شماست،
اگر وطن، چکها و قاب صندوق های شماست،
اگر وطن، از گرسنگی تلف شدن در طول جاده هاست،
اگر وطن،مثل سگ از سرما لرزیدن است و ازتب به خود پیچیدن است،
اگر وطن، نوشیدن خون سرخ ما در کارخانه های شماست ،
اگر وطن پنجه های اربابهایتان است،
اگر وطن، حکومت نظامی است،
اگر وطن، باتون پلیس است،
اگر وطن،پایگاههای آمریکاست،
بمب های آمریکاست
موشک های نیروی دریایی امریکاست،
اگر وطن، رها نشدن از تاریکی متعفن است،
من خائن به وطن هستم.
بالای سه ستون با حروف بزرگ نعره کش بنویسید:
ناظم حکمت خیانت به وطن را همچنان ادامه میدهد. 28/7/1962
اما پس از گذشت بیش از 50 سال از درگذشت وی، دولت ترکیه هنوز هم ناظم حکمت را خائن به وطن قلمداد می کند.این مطلب در روزنامه جام جم –سه شنبه-9 اسفند 1379 به چاپ رسیده بود.
دولت ترکیه هنوز هم « ناظم حکمت » را دشمن می داند.
با گذشت 47 سال از مرگ ناظم حکمت پیشگام شعر مدرن ترکیه،جناح راست این کشور همچنان از پذیرش او به عنوان یک شهر وند ترک امتناع می کند.
حکمت که اشعارش تاکنون به بیش از 50 زبان زنده دنیا ترجمه شده است، در سال 1959 به عنوان یک خیانتکار به کشورش شناخته شد و به همین خاطر از حقوق شهروندی در ترکیه محروم شد.
بر اساس گزارش روزنامه گاردین وزیر فرهنگ ترکیه در صدد است تا سال آینده به مناسبت صدمین سال تولد ناظم حکمت ، با همکاری یونسکو مراسم بزرگداشتی برگزار کند و در این میان قرار است به درخواست تعداد زیادی از مردم ترکیه که خواستار پذیرش او به عنوان شهروند این کشور هستند، جامه عمل بپوشاند.
بر اساس این گزارش، احزاب چپ ترکیه، اقدام به جمع آوری بیش از نیم میلیون امظا از افراد و گروههای مختلف ترکیه در حمایت از پذیرش ناظم حکمت به عنوان شهروند ترکیه کرده و آن را به « بولنت اجویت» (نخست وزیر اسبق ترکیه) تقدیم کرده است.
اما تعدادی از ناسیونالیستهای ترکیه با این اقدام مخالفت کرده و باعث شده اند چند تن از وزیران جناح راست از امضای این تصویب نامه خودداری کنند.
وزیر ارتباطات ترکیه در این مورد گفت:« اگر من این فهرست را امظا کنم برای هوادادران حزب ما مشکل بوجود خواهد آمد.
این پست خلاصه ای از پژوهشی در باره فرهنگ اساطیری ایران و آذر بایجان می باشد که از دوران میترائیسم و مهر پرستی تا پیش از اسلام ادامه می یابد و تاثیر آن در فرهنگ شفاهی و دینی مردم منطقه آذربایجان را بررسی میکند.هرچند مطلب فعلی خیلی گسترده است اما برای آشنایی علاقمندان و دوستان خلاصه ای از آن را در اینجا مطرح میکنم.
در فرهنگ ايران باستان « آنا هيتا» الهه و نگهبان آب است. ريشه اساطيري آن از دوران ميترائيسم شروع مي شود. تمام آبهاي روي زمين و مينو از ناف آناهيتا سرچشمه مي گيرد.آناهيتا همواره سرچشمه اين آب راجوشان و زنده نگه ميدارد تا انسانهاي از آن بهره جويند.
مكانهاي بسياري بنام آناهيتا وجود دارد. از جمله (معبد آناهيتا)
علاوه بر آن در فرهنگ مردمان ايران، زمين مادر است و چشمه هاي جوشان از دل آن جنسيت زنانه دارند. و از اين روست نام بيشتر چشمه ها در مناطقي كه قدمت باستاني دارند نامي زنانه بخود مي گيرد.و اين بار معنايي واژه آناهيتا را عمق ميبخشد. تا آنجا كه واژه پيشوند «آنا» نيز اين مسئله را روشن تر مي كند.«آنا» در زبان تركي به معني مادر است.
اما منظور از طرح اين گفتار ارتبا ط كوه سبلان و آناهيتا مي باشد.
سبلان كوهي شگفت انگيز است.از هر منطقه كه آن را نگاه كني به شكلي ديده ميشود.از سمت اردبيل به شكل عقابي است بال گشوده و يا از سمت مشگين شهر (خياو) به شكل شيري است كه سرش را به عقب برگردانده گويي مي غرد.
در مرتفع ترين قله سبلان چشمه اي وجود دارد و در باور مردم منطقه هر گاه آن چشمه خشك شود سبلان عصيان خواهد كرد.مردم منطقه معتقدند اين چشمه به آبهاي بهشت متصل است. هيچكس نمي داند عمق اين چشمه چند متر است.و هركس به وسط اين چشمه برود چشمه او را در خود فرو مي بلعد.و افسانه ها و باور هاي زيادي در اين باره است.
اگر ازسمت جنوب شهر اردبيل يعني از منطقه «هير» كه خود جايگاه «هيربدان» زرتشتي بوده به سبلان نگاه كنيم سبلان را به شكل زني مي بينيم خوابيده بر زمين، سر و سينه وشكم و زانوانش كاملا مشهود است و قله اي كه چشمه در دهانه آن است قسمت شكم سبلان را تشكيل ميدهد. بر اساس توضيحاتي كه داديم آنجا سرچشمه آبهاي روي زمين است. و آناهيتا همان سبلان است كه بر روي زمين اهورايي خوابيده ريشه در خاك و زمين دارد سرچشمه آبهاي زمين را در آغوش خود محافظت ميكند.و هنوز هم در دامنه سبلان چشمه های بی شماری بنام - قیز بولاغی- (چشمه دختر) و... نام آناهیتا را زنده نگه می دارند.
نگاهي به داستان نويسي.
داستان چيست... آيا آنچه از زندگي روز مره خود يا از ماجرا هايي كه در سفر ها برايمان اتفاق افتاده و يا خاطراتي كه به دوستانمان نقل مي كنيم ، داستان هستند؟
بي شك ماده خام همه داستانها برگرفته از رويدادهاي زندگي روز مره هستند...شايد گاهي نويسنده اي درحال عبور از خيابان صحنه اي كوتاه را مي بيند. به آن توجه مي كند.فرصت زيادي براي ايستادن و فهميدن اصل موضوع ندارد . مي رود . ذهن و فكرش با آن درگير مي شود . در ذهن خود چرايي آن را جستجو مي كند به آن شاخ و برگ مي دهد برداشتهاي مختلفي از آن ميكند و نتيجه گيري هم ميكند و سپس در مي يابد ميشود از اين ماجرا داستاني نوشت.
آيا تا به حال به مثل معروف يك كلاغ چهل كلاغ فكر كرده ايد...
داستان نويسي يعني يك كلاغ چهل كلاغ كردن وقايع و رويدادها.البته بشرط هدفمند بودن و نتيجه گيري مناسب با روابط علت و معلولي.
در كل فرق داستان با خاطره و سفرنامه و...عنصر خيال و تخيل است كه نويسنده با بهره گيري از آن احساس و تخيل خواننده را بر مي انگيزد و بر آن تاثير مي گذارد.
براي نوشتن داستان پيش از دانستن قواعد و اصول داستان نويسي بايد از قدرت تخيل و ماجرا سازي قوي برخوردار بود.همواره بر اين اعتقاد دارم (چه در نمايشنامه نويسي و چه در داستان نويسي) با خواندن كتابهاي آموزش نويسندگي- داستان نويسي يا نمايشنامه نويسي كسي نويسنده خوبي نخواهد شد. اما خواندن اين كتابها ما را با تكنيك ها و قواعدي آشنا مي نمايد كه بايد خودمان آن را تقويت و بكار بگيريم و خلاقيت و ابتكار در ارائه و بكارگيري اين قواعد و اصول را نشان دهيم.
گام اول: تجربه ...
آيا تجربه كافي براي داستان نويسي داريم...تجربه داستان نويسي چيست؟
تجربه آزمونها يي است كه در ماجرا هاي گوناگون و زندگي روز مره با آن مواجه مي شويم كه حوادثي را بوجود مي آورند و حتي منجر به جدال و درگيري مي شوند.
درگيري و جدال با چه چيز و چه كسي؟
شايد باخود.شايد با ديگري. شايد با محيط اطراف و....
در زمينه نويسندگي نوع ديگري از تجربه نيز است و آن خوانندن و يا به عبارت بهتر مطالعه داستانها و رمانها است. با خواندن اينها علاوه بر تجربه و آزمون هاي زندگي روز مره تجربه هاي ديگري را كسب مي كنيم كه نويسندگان ديكر آنها را تجربه كرده اند و نتيجه اش را در قالب داستان به ما ارائه داده اند.مطمئن باشيد اگر استعداد نويسندگي و اراده كافي داشته باشيد روزي تجربيات شما نيز براي افراد ديگر همين نقش و تاثير را خواهد گذاشت.
گام دوم: عناصر...
حال براي نوشتن يك داستان يا يك نمايشنامه و حتي يك فيلمنامه به عناصري نياز داريم تا بتوانيم آنچه در ذهن و فكر و تخيل ما ميگذرد را به روي كاغذ پياده كنيم.
1- طرح
طرح چيست؟ پيش از آنكه در باره مفهوم و چيستي علمي و تئوري طرح صحبت كنيم باز ميگرديم به زندگي روزمره خودمان. براي اينكه موضوع صحبتمان جذاب تر و پر هيجانتر باشد
مي خواهيم با هم به يك سرقت برويم...
ادامه مطلب...
: برو ... زود باش
راننده جوانی بود که عمق چشماش اضطرابی موج می زد
:کجا برم خانم.
زن تازه داشت چادر و روسری خود را مرتب می کرد از توی کیفش یه آینه جیبی در آورد و دستی به بزک چهره و موهای طلایی اش کشید.
: هرجا که دلت میخواد...هرجا که راحت تری.
جوان حرکت کرد و از توی آینه چشم دوخته بود به عکس پشت آینه جیبی زن.سرعت اتومبیل را بیشتر کرد و پیچید به خیابان اصلی.زن نگران خیابان را دید میزد.
: بالاخره می بینمش ...هر جا بره پیداش میکنم...تا ابد که نمی تونه مخفی بشه.
جوان خواست حرفی بزند.زن دوید وسط حرف او.
: تو چی تو هم ندیدیش...
جوان من و منی کرد و آب دهانش را قورت داد.
: می گم بی خیال... شما برگردید من می رم دنبالش...
زن توپید: تو حواست به رانندگی ات باشه... برو...
: کجا برم خانم...
: هرجایی که...
جوان فرمان را برگرداند ...پایش را روی پدال گاز فشار داد...
زن چشمانش را بست و دیگر حرفی نزد.جوان ترمز کرد.
: رسیدیم خانم...
زن تابلو بزرگ را خواند...دادگستری کل کشور.


