تبليغاتX
کودک دیماهی


خانه ما باغچه اي ندارد

 

تنها گلدان گلي در طاقچه دارد

 

امروز تنها شاخه گلدان گل داد

 

مادرم خوشحال شد بسيار

 

با اين همه

 

تنها گل گلدان را چيدم

شايد امروز تو را ديدم...

تقدیم به همه آنهایی که به من سر می زنند. نظر می دهند. لطف دارند. و در نبود چند ساعته ام نگرانم می شوند.منتظرم می مانند....و آنهایی که صبورانه گوشم می کنند و سنگ صبورم می شوند...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:27  توسط کودک دیماهی  | 



خسرو شكيبايي ماندگارترين نقش خود را بازي كرد.

:« سلام!

حال همه ما خوب است

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور،

كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند

با اين همه عمري اگر باقي بود

طوري از كنار زندگي مي گذرم

كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و

نه اين دل نا ماندگار بي درمان!»

حالا از كنار زندگي گذشتي با تمام وقار  وصبوري  و مهرباني ...

تو كه نرفته اي تو هنوز ماندگاري، تنها رفته اي تا نقشي ازلي را بازي كني...

كسان بسياري را زندگي كردي در دنيايي بنام فيلم ....

ترن، هامون، شكار،كيميا ، ...

تو تمام نمي شوي با گفتن نام اين فيلم ها و نقشهايي كه بازي كردي....

تو تمام نمي شوي ....

 تو هنوز با صداي پاي آب مي آيی

تو هنوز براي ريرا نامه ها را مي خواني با مهرباني تمام...

تو هنوز با همان صداي گرمت مي خواني:

« هه ! مرا نمي شناسد مرگ

يا كودك است هنوز

و يا شاعران ساكتند !

 

حالا برو اي مرگ ، برادر ، اي بيم سا دهء آشنا

تا تو دوباره باز آيي

من هم دوباره عاشق خواهم شد!»

حالا مرگ  دوباره باز آمد و خسرو شكيبايي عاشق شد...

روحش شاد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 22:44  توسط کودک دیماهی  | 



 

 

 

تو كه نيستي

توكه نيستي ، خورشيد طلوع نمي كند

ترانه ها غمناكند

 شعر ها نيز آشنا نيستند

ميان هر مصراع چهره تو پيداست

عطر تو در بالين من مانده

همه جا چهره تو پيداست.

 

تو كه نيستي ، گويي نا تمام مانده ام

توكه نيستي ، ديوانه وار دلتنگم

توكه نيستي ، فقط اين ترانه را مي خوانم

تو كه نيستي... ؟ ؟ ؟

 

چه آرزوهايي داشتيم

قرار بود يار مرا بفهمد

برف روي آرزوهايمان باريد

قرار بود اينطور شود؟

از فرداي خود مي ترسم

قرار بود اينطور شود؟

 

توكه نيستي حالا كوچه ها خالي است

تو كه نيستي اشكهايم پشيماني را پنهان مي كند

تو كه نيستي اميد هايم ممنوع مي شود

تو كجايي... ؟ ؟ ؟

 

 نيستي...

 نيستي...

مرا مي نمي فهمي...

 نيستي...

 نيستي...

چرا نمي آيي... ؟ ؟ ؟

 

                                         فاتح قيسا بارماق  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 22:52  توسط کودک دیماهی  | 



 

چه کسی بود که تبر بر تن من در دل شب می زد.

«و گل خاطره هایم همه پرپر شد و رفت.»

شب بود و سکوتی که نشان از غم دیرینه گل داشت

مردم شهر در خواب گرانی که از سرچشمه شب

بر دل و چشم  روان بود

خواب و رویای طلوعی می دیدند

که همان یک تبری بود که شب

بر تن یک یک مردان

که سرودی به زبان می خواندند

جاری بود

 و همان یک تبری بود که شب

بر دل من در  دل شب

که نمی دانم از چه کسی بود و چرا می زد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 23:47  توسط کودک دیماهی  | 



 

هزار آسمان را قصد پرواز دارم امشب

دلی در قفس. سودای آواز دارم امشب

زبانم به خاموشی دچار آمده نازنین

لبی تشنه. جامی پر ز راز دارم امشب

گرفتار بغضی آتشینم می کند  می

و سوزی عطشناک که با ساز دارم امشب

به رویای شیرینی که در بیستون دمید

نگر. تیشه ای با سینه دمساز دارم امشب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 22:55  توسط کودک دیماهی  | 



تبار تيره گون غبار و ترانه

 

اوغراي : نصيب من در اين جنگ غير از غربت و گريز اين كتابها بودند كه بتو سپردم و تو بيش از اينها در خاطرم مي ماني...

ماهور...نام زيبايي داري همچون افسانه هاي مادرم كه به آواز برايم مي خواند.( قسمتي از ديالوگ نمايشنامه تبار تيره گون غبار و ترانه)

 

نمايشنامه تبار تيره گون غبار و ترانه زمستان 85  نوشته شد و در تيرماه 86 بروي صحنه رفت.

اين نمايش را خودم كارگرداني كردم كه نقش « اوغراي » را هم خودم بازي مي كردم.

خانم الهه حبيب زاده «ماهور» و حسن رشيدي « سردار مغول » را بازي مي كردند.

خلاصه داستان:

لشگر مغول بر ايران چيره شده است. انها به هر جا كه رسيده اند كشته اند و آتش زده اند و مردماني كه توانسته اند از اين نبرد جان سالم بدر برند فرار كرده اند .« ماهور » زني ايراني كه شوهرش را در اين جنگ از دست داده است در خانه خود مانده است.

مغولها به خانه او نزديك شده اند و او در تنهايي و هراس به سر مي برد . او از مرگ نمي ترسد بلكه از اين مي ترسد كه مورد تجاوز دشمنان قرار گيرد.

سرباز مغول « اوغراي » به خانه ماهور پناه مي آورد  و آندو رو در روي هم قرار مي گيرند. اما اوغراي كه از اردوي خود گريخته از ماهور مي خواهد تا كمكش كند و كتابهايي را كه از دست همرزمانش نجات داده را به جاي امني برساند. اوغراي كتابها را به ماهور مي سپارد و زره و لباسش را در آورده به ماهور مپوشاند تا اگر مغولها اورا ديدند به گمان اينكه او سرباز مغول است با او كاري نداشته باشند. چنگيز خان  وارد خانه مي شود و ماجرا را مي فهمد.ماهور و اوغراي مي خواهند چنگيزخان را بكشند . چنگيز خان از آنها امان مي خواهد و چهره واقعي خود را به آنها نشان مي دهد او بازيساز دوره گرد ايراني است كه خود را به هيبت چنگيز در آورده تا بدينگونه خود را نجات دهد....

او بدنبال كتابي است كه اوغراي با خود آورده است....( در ادامه مطلب بخش هايي از اين نمايشنامه را مي خوانيد)


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 13:32  توسط کودک دیماهی  | 



 

اين نگاه خسته

 يادگار من

كه بي فروغ

بر كرانه هاي انتظار

باز هم تمام مي شود

اين صداي در گلو شكسته

 يادگار من

كه بي رمق

در سكوت سرد مرگبار

باز هم تمام مي شود

اين قفس

ياد گار هيچ ماندنم بماند

...و

دوباره تشنگي

نشان هيچ رفتنم

چشمه شاهد شكستن است

... و

غنچه آيه سكوت

بازهم بهار را پاره پاره كرده اند

دستها بوي مرگ مي دهد

يك نگاه بي نشانه مي رود به دوش خستگي

‹‹ من ›› دوباره در سكوت انجماد دفن مي شود

باز فصل زرد هيچ

فصل سرد بي كسي

باز حرفهاي نا تمام

گريه هاي تلخ بي كلام

باز وعده هاي دور يك سلام

‹‹يك وداع نا تمام››

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 23:28  توسط کودک دیماهی  | 



 

بنام خداوند جان و خرد     كزين برتر انديشه بر نگذرد

 

«نوشته حاضر چند سال پيش براي يك همايش دانشجويي نوشته شده بود . مي دانم بعد از خواندن اين نوشته خيلي ها بر من خواهند تاخت چنانكه يار اول نيز عده اي كه خود از اهالي فرهنگ و هنر بودند ، بر من تاختند.اما در مقابل اين پرسش؛ شما كه چنين سينه مي درانيد خود،شاهنامه،اين قرآن عجم را تا بحال خوانده ايد؟ و پاسخ  فقط سكوت بود و شرمي كه از نخواندن شاهنامه بر چهره شان نشسته بود.و شرم آور تر اينكه از جمع بيست و چند نفري كه بر آن بودند مرا به خاطر اين نوشته محاكمه كنند هيچكدام شاهنامه نداشتند و اطلاعاتشان در حد كتب درسي بود.وا اسفا...

و پيشاپيش از همه عزيزاني كه تصوري ايده آل از شاهنامه و فردوسي در ذهن دارند،اگر با اين نوشته خشمشان را  برافروزم و يا ذهنيتشان را خدشه داركنم طلب بخشش دارم.

در اين نوشته قصد بي حرمتي به هيچكس نيست جز آنهايي كه با توسل به شاهنامه همدلي و همراهي ساليان بسيار دور ملتي يكپارچه را به زير سوال مي كشند و با خود بزرگ بيني شان سعي در تحقير ديگران داشته اند و دارند.اگر چنين كسي هست ، همواره سرافكنده باشد و شرمگين.

و ديگر اينكه دوست ندارم هيچ كس از اين نوشته بهره برداري كند و آتش بيار معركه باشد.

تنها راه نقل و استفاده از اين نوشته با كسب مجوز قبلي ميسور است در غير اين صورت ...»


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 20:51  توسط کودک دیماهی  | 



 

مي خواهم باز زاد روز تمام گريه هايم را بخاطر آورم

من دوباره مي آيم

مي آيم و ماه را

از انجماد خاكستري شب مي گيرم

مي آيم و باز حريم گلبرگ هاي شقايق را مقدس مي شمارم

مي خواهم باز به همان ذات تقدس عشق بيانديشم

مي آيم و آسمان را از ستاره مي پرسم

تمام گمشدگان كهكشان را فرياد مي زنم

تمام چنگ زنان را مي خوانم

بيايند بر ايوان غروب بنشينند

و به آواي دف و چنگ و ني ، تو را بخوانند

بيايند و آواز تمام پرندگان را از قفس بگيرند

بيايند و قفس هاي خالي  را بردارند

و دنبال ستاره و سوال و پروانه بگردند

من از انجماد خاكستري اين ديوارها مي ترسم

من از اين همه آئينه غربت «خود » را سراغ مي گيرم

و تنها به شعله برق نگاه خنجري پاسخ مي شنوم

اينجا تمام آدينه ها بوي ابهام مي دهند

كوچه هايي كه از دست بي امان باد و خاكستر بگريه افتاده اند

گواه راستين منند

با اينهمه

هنگام گذر كارواني پر گريه

خبر  گلايه باغ و بهاري دير آمده  را  پرسيدم .

از غروب نشينان كوچه كه با نگاهي

شبيه قرابت اندوه و سايه

قدم هاي مرا مي شمردند

سراغ كودكي قفس بدست  كه ساده

بدنبال ستاره و پروانه مي گشت را پرسيدم

تنها نگاه غريب نمي دانم آنها بود كه سوالي به آنهمه سوال افزود.

من از نگاه نا بهنگام غربت ، گريه ام مي گرفت

با اين همه

ديدم مادري بي هيچ كلامي

گلاب و آينه و گلدان در دست

آمد

نشست كنار درختي و حرف زد از

گناه و آدينه و قرآن

ترمه و اطلسي و باران

انار و طعم گس گيلاس نا رس

بوي آغوش ريواس

سپس نگاهم كرد

و از آن همه گريهء بي قيد و قاعدهء من

بوي جام و شراب مي خواست

نگاهش عطشناك ترين اسارت را بيادم مي آورد

كه منتظر آخرين برگ شاخه تاك نشسته بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 22:11  توسط کودک دیماهی  | 



 

سر انجام این همه راه

به بیکرانی بوسه ها خواهد رسید

این راه پر بود از سوال و سایه سار حرف و حدیث.

نزدیک تماشای چشم اندازها

پر بود از علامت سوال و

دور زدن ممنوع.

آنطرف ترها بوی پیراهن خیس . کتاب شعر

و نگاه خسته زنی

از امتداد بندهای گره خورده بر شاخه ها پیدا بود.

چقدر با شکوه است

سرانجام این همه راه به پایان خواهد رسید.

و من با چمدانی پر از سوغاتی خواهم آمد

سهمی از ستاره و سوال های بین راه

چه بود پروانه ها

و یک پیاله از این همه خواب پر چشمه

می خواهم این همه راه را باز بی آغاز شروع کنم

تا به حقیقت دیداری دوباره

به بوسه ای از طعم انار

وگریه ی نزدیک ترین چشم ها برسم

عیبی که ندارد راه ما دور است؟

اما می دانم

رفتن به شمال اهمیتی ندارد

به شرق می روم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:33  توسط کودک دیماهی  | 



 

 

من از قرابت اندوه و عشق مي ترسيدم

تو رو بروي شمايل مقدس ايستاده بودي

من رنگ آتش به سينه دريا  مي زدم

گفتي؛

چه كسي را مي پرستي؟

من از آوردن نام تو بر زبان

ترديد داشتم.

من ايمان داشتم

مرا كفر كردند

من از نيايش هاي تو دور ماندم

و سالهاي بسيار

حتي بسيار تر از سن من

خدا تنها ماند.

مرا كفر كردند

باور كن.

گمانم آن قوم به شيشه مي گويند آينه

و دلها را با شكستن تجزيه ميكنند...

بايد براي ثبوت عشق

از خدا معجزه اي بياورم

عصايي ، آتشي ، سنگي ، صليبي

نميدانم كتابي ...

كدام را دوست داري؟

شمه اي از قصه هاي مريم عذرا ؟

صليبي از چوب شمشاد ؟

آتشي از پاسارگاد ؟

و يا شعر هايي از جنس نور ؟

مرا كفر كردند

من از سرما لرزيدم

و ظلمي را به دوشم نهادند

و داغي بر پيشانيم نشاندند.

هئي... تو كه از آينه عشق نگاهم ميكني

باورم كن

كفر مرا به اين تقدير و اين داغ مانده بر پيشاني تاريخ

باور كن و ايمان بياور

و از من معجزه اي تمنا كن

پنج انگشت سيمين

پنج انگشت خونين

من با اينهمه كفر باورشان دارم

تو نيز پيش از آنكه كفرت كنند

پيش از آنكه به چاهت بيفكنند

ايمان بياور

به كفر من...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 0:0  توسط کودک دیماهی  | 



كمانگيرم

كه در دل داده در دستم

كماني مادرم

كماني را كه در دستم تپش دارد

من از بيداد و از فرياد

نفس مي بخشم اورا

و جاني تازه مي گيرم از او

و تيري از تنم در آن

رها تا آن دگر سويي كه مرزي را ندارد مي كنم

باشد

سپاسش را بجا آرم

 سپاس مادرم را

مادرم ايران

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 22:27  توسط کودک دیماهی  | 



دوست عزيز سلام.كاش آدرس وبلاگتون رو مي گذاشتيد.و كاش دوباره سر بزنيد و اين مطلب را بخوانيد.

اولا؛ من هيچ ادعايي نسبت به شناخت كامل از كايا و زندگي اش ندارم(البته بطور كامل) و نمي خواهم افسانه پردازي كنم مثل بعضي ها...نه ترك نه فارس و نه كرد...

دوما؛ كاري با حزب بازي و سياست ندارم ولي اين را ميگويم  همه حقوق انساني دارند و بايد به آن برسند.(با آن عده اي كه سينه شان را به خاطر تركيه ميدرند به خاطر مسئله پانتركيسم مخالفم چرا كه هنوز تركيه خودش نتوانسته حق و حقوق انساني و قانوني كردهاي تركيه را بر آورده كند با اين وجود حق ندارد از قوميتي دفاع كند)

سوما؛ منهم مي گويم كايا شهيد است شهيد اعتقادات انساني اش...اگر هم مستقيما ترور نشده باشد باز هم شهيد است چرا كه مطمئنم كايا به خاطر دغدغه هاي انساني كه داشت و زندگي اش را صرف آن كرده بود سكته كرد.

چهارما؛ باز مي گويم خيلي ها بهره برداري و سوئ استفاده سياسي مي كنند از نام  آن مرد بزرگ...

سلاح كايا سازش (باغلاما) بود شعرش بود موسيقي اش بود هنرش بود. و حرفش را متمدنانه در جمع انسانها به زبان مي آورد نه اينكه به خاطر اهداف سياسي اش راهي كوهها بشود تفنگ در دست بگير و با عث مرگ انسانها بشود(از هردو طرف گرو متخاصم)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 22:54  توسط کودک دیماهی  | 



اين نوشته پرسه هاي ذهني من است آمیخته با خیال و...هركسي آنگونه كه مي خواهد تعبيرش كند. داستان.خاطره.هذيان.و... هرچيز ديگر كه مي خواهيد.

خانه كه اجاره اي باشد و هر سال مجبور باشي اسباب كشي كني بايد بارتو سبك كني . منهم كتابها و نوشته هايم را گذاشتم كه بماند و فقط آخرين دفتري كه مي نوشتم را با خودم برداشتم .

گفتم: بقيه بماند خرد خرد مي برمشان.

 هر بار كه مي رفتم كتابهايي را كه بيشتر لازم مي شد مي زدم زير بغل و با خودم مي بردم. مادر مي گفت : توشه يك ماهت را برداشتي .

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 15:28  توسط کودک دیماهی  | 



 شب است 

از همان شبها كه من باز حيران ،

رد اشكهايم را مي بويم

تا گريه هايم را بخاطر بياورم.

از همان شبها كه حرفها مچاله  مي شوند

و گوش ها ، صدا گدايي مي كنند.

امشب خيلي كوتاه است و تازه كار

حتي هيچ كودكي هم به خواب نمي رود

صداي لا لايي هيچ مادري هم نمي آيد

اين جغد ها هم كه مي بيني بيدار شده اند

گرسنه اند.

راه صبح چقدر دور است

مي ترسم آذوقه ام تمام شود

فقط يك تكه طاقت ما نده

و يك پياله اشتياق...

من از ديار قحطي احساس مي آيم

 همان شبي كه به آب بي حرمتي كردند

راه افتادم...

 

 غنچه ها خيلي وقت بود اجازه باز شدن مي خواستند

اما ،

باغبانها سر آب دعوا مي كردند

شاخه ها سر نور

گلها سر رنگ ...

خيلي تشنه ام

التهاب مرا مي سوزاند

من همين جا مي نشينم

شايد گريه هاي خيس كودكي ام را بياد بياورم

اگر آمدند خاكسترم را جمع كنند

بگوئيد؛

من تشنه بودم

خاكسترم را به آب بريزند...                                                                                                                                                                                                             

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 20:50  توسط کودک دیماهی  | 



 

ترجمه اي ديگر از ابراهيم صدري   ıbrahım sadrı

 

حالا مي روي، برو...

 

تمام صبح هايي كه از سرما لرزيدم

 

وتمام روزهاي با تو بودن نيز برود.

 

در دل من ترانه اي

 

و در چشم تو نگاهي مغرور مانده است

 

چشمان مرا فرو بند تا لحظه هاي دوست داشتني ام نيز برود.

 

ستاره هاي آسمان را در آغوش بگير

 

و ترانه هايي را كه دوست داشتيم

 

و قاصدك هاي پشت پنجره را

 

بردار و با خود ببر...

 

بگذار فقط تاريكي برايم بماند.

 

رهايم كن...مرا اينگونه رهايم كن

 

اينگونه بي خبر، اينگونه نا روا

 

اينگونه نا مفهوم، اينگونه آشفته

 

پشت در ساكت مي مانم

 

ساده مي انديشم ، بر مي گردم.

 

تنهايم بگذار

 

تا دلم مثل آتش زير خاكستر بسوزد.

 

حالا مي روي، برو...

 

زود باش، برو

 

همه عشقي را كه داشتم بردار و برو.

 

زود باش، خونم را نريز...

 

زود باش ، آتشم نزن...

 

زود باش ، عذابم نده...

 

من تو را بي اندازه دوست داشتم.

 

حالا مي روي، برو...

 

تمام صبح هايي كه از سرما لرزيدم

 

تمام روزهاي با تو بدن نيز برود.

 

در دل من ترانه اي

 

و در چشم تو نگاهي مغرور مانده است

 

چشمان مرا فرو بند تا لحظه هاي دوست داشتني ام نيز برود.

 

حالا مي روي ، برو...

 

همه عشقي را كه داشتم بردار و برو.

 

زود باش، خونم را نريز...

 

زود باش ، آتشم نزن...

 

زود باش ، عذابم نده...

 

من تو را بي اندازه دوست داشتم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 18:24  توسط کودک دیماهی  | 



براي تو تكرار مي كنم

تمام آرزوهاي خوشبختي را

                 شادي و آرامش را

براي تو تكرار مي كنم

تمام شعر هايم را

براي تو كه ديگر نخواهم نوشت

كه ديگر‌‍ زايش خورشيدت را نخواهم ديد

          و تو كه هرشب ماه را به تماشا خواهي نشست

براي تو  كه نه با كاسه اي آب

            كه با چشم گريان

            كه با خون دل بدرقه ات كردم

براي تو كه شاعرم كردي

و واژه ها را از لب من چيدي

و من كه ديگر

براي سرودنت هيچ واژه اي نخواهم داشت

براي توكه شعر هاي مرا با خود بردي

تو شاعر شعر هايم باش

براي تو تكرار مي كنم

تو كه نامم را به شعر و ترانه بر زبان خواهي برد

                                            مي دانم...

براي تو كه ...

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 16:23  توسط کودک دیماهی  |