تبليغاتX
کودک دیماهی


عده اي با نقاب آشيل و سوفوكل و شكسپير و استانسلاوسكي و برشت و... از تئاتر دزدي مي كنند.

ودرآغاز نويسنده بود و نويسنده پيش خدا بود....

اگر خودم  نويسنده نبودم شايد مي گفتم به من چه  !اما به هر حال بيشتر اونهايي كه مرا ميشناسند ميگويند نويسنده ام و خودم نيز بعد از سالها فعاليت در زمينه هاي مختلف هنري در يافته ام كه هيچ چيز مثل نويسندگي نمي تواند  عطشم را سيراب كند.

در عالم تئاتر ياد گرفته ايم كه بدون نمايشنامه اجرايي صورت نمي گيرد و متن اساس همه چيز است. و بالتبع بايد نويسنده را قدر دانست كه مي تواند با نوشته اش گروهي را دور هم جمع كند و  تفكر و بينش اش از طريق كارگردان و بازيگران با مخاطبين در ميان گذاشته شود .همه گروه در تلاشند تا متن نويسنده را منعكس كنند. فعلا ً به وفاداري كارگردان نسبت به متن كاري نداريم كه اين خود بحثي مجزا است.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 23:9  توسط کودک دیماهی  | 



«مادر» ترجمه اي از شعر ابراهيم صدري

   Ibrahım sadrı              ( anne)


امروز چهلم مادر دوست عزيزم محمد باقر نباتي بود...محمد خيلي مهربان است...از مهرباني محمد بايد دانست مادرش چقدر مهربان بود...اين شعر را چند روز پيش كه ترجمه مي كردم گفتم اين ترجمه را روز چهلم اين مادر مهربان  به محمد تقديم مي كنم .

 

ببين مادر،سردم است                                        

مي خواهم گرم شوم

آغوشت كجاست مادر

مهربانيت كجاست

آغوشت كجاست مادر

مهربانيت كجاست

دستهايت كجاست

آغوشت كه شبهاي تنهائيم

به آن پناه مي بردم

صورت خندانت در دل من

و دل من ،رويا هاي زيباي تنهايي من

مادر

تنهائي هايت كجاست

چرا دستهايت يخ زده است

چرا چشمهايت بسته است

راستي تو كيستي                                                 

تو كيستي

كجايي مادر


ببين مادر،سراغت مي آيم

مي ترسم

شكلات كارامل نمي خواهم

اسباب بازي،كارتون نمي خواهم

مي خواهم پيش تو بيايم

فقط دستهايت يخ زده است

فقط چشمهايت بسته است

كيستي مادر

كجايي مادر

ببين مادر سراغت مي آيم

مي ترسم

مي ترسم

ببين مادر،سردم است

مي خواهم گرم شوم

آغوشت كجاست مادر

مهربانيت كجايت

اين ستاره ها

اين پرند هاي ساختگي

اين سينه هاي دروغين

اين چشم هاي نايلوني

در رويا هايم كوهي مي بينم

پر از غنچه

ببين مادر، مي ميرم

مادر،مي ميرم

مي ميرم

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:4  توسط کودک دیماهی  | 



 

ترجمه يادداشتي از تمر لونت كارگردان تئاتر از كشور تركيه    

منبع:www.tiyatronlin.com

 

 

نمايشي را كه در فصل تئاتري سال 2002-2001 در سالن تئاتر دولتي ارزروم به اجرا گذاشته بودم از طرف جشنواره  بين المللي تئاتر فجر به تهران دعوت شد.

بعد از 21 سال از برگزاري اين جشنواره ، اولين تئاتري كه از تركيه در اين جشنواره شركت كرده نمايش«زنان افسانه»بود.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 21:54  توسط کودک دیماهی  | 



فرصتي ندارم شايد فردا اتفاقي بيفتد...

 

اول اينكه ديروز مي خواستم  ترجمه اي از يك  كارگردان تركيه اي كه در بيست و يكمين جشنواره تئاتر بين المللي فجر شركت كرده بود بنويسم.

 همسايه نابخرد ي زده بود و سيم تلفن واحدمان قطع شده بود و نمي دانستيم و امروز مشكل را رفع كرديم.

ترجمه را گذاشتم براي پست ديگر...

امروز دوستي  مي گفت: هر روز مطلب مي ذاري... يه كم فاصله بده...

راستش را بخواهيد مي ترسم...مي ترسم خيلي دير شود.دير شروع كرده ام و مي ترسم زود دير شود. سالهاست مي نويسم و فرصت و امكان چاپ ندارم تنها راهي كه به فكرم رسيد وبلاگ بود... نوشته ام كه بخوانند . مي نويسم كه بخوانند . و غير از نوشته هاي پيشين هر روز هم  سوژه اي ذهنم را در گير مي كند ... با اين وضع مي خواهم كجا را بگيرم نمي دانم...

و مي ترسم كه فرصت را براي نوشتن از دست بدهم پس نمي توانم ساكت بنشينم... شايد فردا اتفاقي بيفتد.

با اينكه چندين سال است كه مي نويسم و مي خوانم  باز وقت كم مي آورم از خوابم هم مي زنم باز وقت كم مي آورم، نوشتن ، خواندن ، دستي به ساز بردن و زخمه اي براي دل زدن... ديدار دوستان را هم كم كرده ام چند روز پيش يكي زنگ زده بود كه نيستي ...

به اندازه كافي عمرم تلف شده، تلف كرده اند... فرصتي ندارم شايد فردا اتفاقي بيفتد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:25  توسط کودک دیماهی  | 



شبي به حريم شعر هايت پناه مي آرم

و بيت بيت قافبه را آه مي آرم

به چشم روشني ديدگان منتظرت

ستاره كم است،ماه مي آرم

كنار نمي كشي پرده از نگاه چرا؟

به رو بروي نقابت ، نگاه مي آرم

هزار تير به چله ديده نشانده اي

و من يك دل با دو خال سياه مي آرم

اگر مجال دهي در آغوش تو مي خوابم

بنويس به دفتر دوزخ، گناه مي آرم

به سوز سينه بغض هاي كهنه مي سوزد

نفس چو بر آرم ، آه و آه و آة مي آرم

تمام باور ديروز را مي كشم آه...

و يك دفتر تازه را ز راه مي آرم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 19:7  توسط کودک دیماهی  | 



ترجمه شعري از ابراهيم صدري

كوچه عشق  ( ترجمه اي از شعر IBRAHIM SADRI)

من در كوچه اي كه عشق خانه دارد ساكن هستم

شب ها تمام نمي شوند اصلا ً

من نمي توانم كه بخوابم.

اندوه شب پرده پرده فرو مي افتد

وخيال عشق بر سرمن مي افتد.

 

من در كوچه اي كه عشق خانه دارد ساكن هستم

همان خانه اي كه در وسط حياط كوچكش ،

تصوير پرنده آبي رنگي بر پرده هايش نقش بسته.

خانه شماره 17 جنب علي بقال

همان خانه اي كه بر ديواركوچه هايش نوشته هايي است،

يكي حكايت از غربت دارد،

يكي ازاهانت،

و يكي هم حكايت از دوست داشتن  تو دارد.

 

پنجره خانه عشق به من نگاه مي كند

من به پنجره.

كنار پنجره بنفشه ها و ختمي ها

وصفاي شب

و پرسه زني هاي من...

مي بيني سر انجام اين عشق را ؟!

وخيال عشق بر سر من مي افتد.

به خودم مي گويم؛درست مي شود،

همه چيز درست مي شود.

 

گاهي چند نفر از دوستانم مي آيند

گپ مي زنيم از اين ور و آن ور

مي فهمي دوست من!

در دلم اميدي زنده مي شود

از جايي عكس عشقم را پيدا كرده ام

در اين عكس عشقم از سر لج مي خندد

دنبال عكس ديگري از عشقم هستم

بيا دوست من

اين ماجرا خيلي جالب است

يعني؛ عشق شايسته برازنده مرد است.

زندگي بيخود اينها را پيش نمي كشد.

زندگي در كوچه ما مثل تسبيح كهرباست

دانه هايش را دانه دانه بر صورتمان مي زند.

 

من در كوچه اي كه عشق خانه دارد ساكن هستم

شب ها تمام نمي شوند اصلا ً

من نمي توانم كه بخوابم.

اندوه شب پرده پرده فرو مي افتد

وخيال عشق بر سرمن مي افتد.

 

در دهانم آهنگي خوش

و زخم سنگين عشق در دلم.

متين؛شاگرد علي بقال حال مردها را خوب مي فهمد.

متين نظر تو چيست؟

براي من نان تازه و كمي زيتون بده

امشب باز اندوه به اتاق من مي آيد.

متين مي فهمي؟

مرد حال مرد را مي فهمد.

 

من در كوچه اي كه عشق خانه دارد ساكن هستم

شب ها تمام نمي شوند اصلا ً

من نمي توانم كه بخوابم.

اندوه شب پرده پرده فرو مي افتد

وخيال عشق بر سرمن مي افتد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 22:21  توسط کودک دیماهی  | 



مقدمه (نمايشنامه  چيست و نمايشنامه نويس كيست؟)

 

پيش از شروع مي خواهم توضيحاتي كلي در باره نمايشنامه نويسي بدهم ؛ سعي مي كنم در اين بحث ها بيشتر از تجربيات خودم استفاده كنم . درست است كه كتابهاي زيادي در باره نمايشنامه نويسي وجود دارد كه به نوبه خود موثر نيز هستند من نيز از آنها استفاده كرده ام و براي علاقمندان هم معرفي خواهم كرد اما معتقدم هيچ كس با خواندن فلان كتاب آموزشي در باره نمايشنامه نويسي ، نمايشنامه نويس نشده است و نخواهد شد.و حتي به جرآت ميتوانم بگويم ؛ صرفاً با  تحصيلات دانشگاهي در رشته ادبيات نمايشي هم نمي شود نمايشنامه نويس شد .درسته كه اطلاعات علمي ما در باره نمايشنامه نويسي افزايش پيدا مي كند اما...(اصولا ً اين بحث مربوط به همه هنر ها مي شود) و شايد اين حرفها به مذاق برخي خوش نيايد و البته من هم نمي خواهم نظر آنها را رد كنم . قصد من بيشتر آشنايي با نمايشنامه نويسي و در اختيار گذاشتن تجربيات شخصي خودم است.

از دوستان وعلاقمندان عزيز انتظار دارم براي پر بار تر شدن اين مباحث نظرات و سئوالاتشان را ارسال دارند و به ساير دوستان خود نيز در باره اين وبلاگ و مطالب آن اطلاع رساني كنند.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 14:46  توسط کودک دیماهی  | 



مي شنويد؟!

 

كسي ميان هق هق گريه و صداي بال پروانه

 

مي كويد: سلام

 

مي بينيد؟

 

كسي از ميان اين همه در يا رفتگان سرشار از تماشاي باران

 

رو به خورشيد ايستاده است.

 

امروز روز چندم است كه من اينجايم

 

اينجا كسي از بوي باران و نم ناي  ديوار كاهگلي

 

سخني نمي گويد

 

اينجا

 

حتي ستاره هم از  بيش و كم سئوال آخرين  و

 

رؤياي نيم شبان من راضي نيست

 

اينجا كجاست؟!

 

من از چه اينجا سرگردانم

 

اينجا از اين چاه مغموم آيا

 

عروسي بيرون خواهد آمد؟

 

به دختركان نسيم و ستاره بگوئيد مرا دوباره بزايند.

من امروز

 

به خواهش كدام سبزه و ستاره و سار

 

از خواب ديشب خود بيدار شدم

 

امروز روز چندم است...

 

كدامين سال بي دشنه و دشنام تورا ديدم

 

من امروز از پي چه آمده ام

 

كسي اصلاً مرا خواهد پرسيد؟

 

كسي اصلاً، خدا را، خواهد گفت:

 

هئي ترك خسته از اين همه راه

 

اصلاً، تو به ديدار كه آمده اي

 

كه اين همه در وسوسه ديوار و در و آينه

 

بي هيچ سلامي هي مي آيي از پله ها ،

 

بالا مي روي

 

و هي مي روی

 

و از پله ها بالا مي آيي

 

 وهئي از آداب خنده برايمان مي گويي؟

...

من امروز بايد سالروز مرگ چه كسي را دوباره بزايم

 

زاد روز كدامين پروانه را به گريه تماشا كنم

 

 تو كه اين همه آشنا نيستي

 

پس براي چه هي نگاه مي كني

 

و بر اندام پيچيده بر گلبرگ خنده و چشم و شوخ

 

بي دريغ از فرصت ديدارها

 

سراغ آشنا مي گردي

 

امروز كسي آيا خواهد پرسيد

 

امروز روز چندم از سال چندم است؟...

 

جاي هيچ حرفي نيست

 

تا دلت مي خواهد مي تواني

 

از اين همه روز،از اين همه سال و ماه پر گريه من

 

 هي بر روي كاغذ هاي سفيد

 

چيزي بنويسي

 

حرفي ،حديثي...

 

و شب در آغوشش بگيري

 

و شب...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:17  توسط کودک دیماهی  | 



اندر احوالات شيوخنا في عوالم فرهنگ و هنر و علي الخصوص تئاتر

شايد بعضي وقتها در جمعي حضور داشته باشيد كه يك عده دور هم جمع بشوند و بطور رسمي و غير رسمي در باب فرهنگ و هنر و... صحبت كنند و راهكار ارائه دهند.

در چنين جمعي چند دسته حضور دارند.اول اونايي كه سكان اين كشتي توفانزده در دست هايشان است...آمار و ارقام و عملكردهايي كه به توان چند درصدي اعلام مي كنند...و شعر هم مي دانند .

اصلاً حافظ و سعدي و مولوي و... شعر هايشان را در بست به اينها تقديم كرده اند كه در مقابل چرا ها و خواسته هاي برحق ، بيتي و غزلي فرمايش كنند و هنرمند را به حواله به شعر كنند كه اهالي هنر اهل معرفت و عرفان و معنويات است و گويي بجاي نان از واژه ها يي چون تئاتر ،نمايش،بازي ، نمايشنامه ، حس و ميزان سن و چه و چه تنائل مي فرمايد ...

در اين جمع ها عده اي از اهالي همين فرهنگ و هنر و تئاتر هستند كه يك عده جوابشان را باشعر ها گرفتند و اصطلاحات را ميل نمودند و ديگر سير سير هستند و از فردا با انرژي مضاعف و سرشار از حس و ايده و...به كار هنريشان مي پردازند.و عده اي ديگر كه به تناول نمودن واژه هاي وطني قانع نيستند و بايد بروز باشند و اصطلاحات فرنگي ميل فرمايند.

همين عده به اقاياني كه هنرمند ها را با شعر و ... به فيض مي رسانند نزديكترند و يا خودشان را نزديك مي كنند.(اصطلاحاً به اين عده مي گوئيم از ما بهتران)

وقتي كسي به تناول نمودن شعر و اصطلاحات قانع نمي شود و در دليل و مدرك و سند و توضيح علمي و فرهنگي مي آورد يكي از ما بهتران در گوش آقايان چيزي زمزمه مي كند و باقي ماجرا...

در اين بين كساني هم پيدا مي شوند كه اهل تعارف و مقدمه چيني و افاضات عاليه نيستند حرفي مي زنند كه باب ميل از ما بهتران و ديگران نيست و حرفشلن را رك و پوست كنده مي گن و هرچي تو دلشان است را بر  زبان مي آورند...

ميبيني كه حرفش تمام شده و نشده يكي  قوم از ما بهتران به كسي كه نزديكشه و نزديكش نشسته ميگه:« اين آقاي فلاني هميشه اعتراض مي كنه نه كه كار بلد نيست مي خواد اينطوري خودشو مطرح كنه و شهرتي به هم بزنه.»

غافل از اينكه اون بدبخت اصلاً شهرت طلبي تو خونش نيست و حرفاشم حرف جمعيه و شخصي نيست...

از ما بهتران طوري چو مي اندازند كه گويي طرف ديوونه است و رواني و...

اكثر از ما بهتران همونايي هستند كه اصطلاحات فرنگي ميل مي كنند...و جالب اينكه هرجاي تئاتر پول باشه اينا اونجا هستند و كسي غير از اينها حتي عوامل آماتور و تجربي خودشان هم نبايد از اين پول ناچيز بهره( با ربا اشتباه نشه) كه چه عرض كنم كرايه ماشين هم نبايد بگيرند...و جالب اينكه اكثر اين از ما بهتران ها تحصيلات آكادميك تئاتري دارند و از دانشگاه آزاد و حتماً با اساتيدي تئاتر كشور رابطه اي دارند و حداقل واحدي را پاس كرده اند... ( با عرض پوزش از تمامي عزيزاني كه فارغ التحصيل رشته هنر هاي نمايشي از دانشگاه ها هستند) و نه اينكه اينا دانشگاه رفته اند همينها تئاتر را نجات خواهند داد و جراحي فرهنگي و هنري خواهند نمود...

هيچكس ... هيچكس... حتي سوفوكل و آشيل و.... حق اظهار نظر در مسائل تئاتر را ندارند جز اينها .آخه سوفوكل و آشيل و ... كه تحصيلات دانشگاهي ندارند...

مي بينيد دوستان از ماست كه بر ماست و اين شمه اي از احوالات تئاتر شهرستان مي باشد...تا چه بر سر تئاتر مركز آيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 22:23  توسط کودک دیماهی  | 



ديشب نميدونم چرا يهو دلم گرفت.دلم براي آشنايي ها تنگ شده بود . بغض بد جوري گلو مو چسبيده بود.هر كاري كردم نتوتنستم آروم بگيرم . سعي كردم سراغ نمايشنامه ها برم و چند سطري بنويسم. نشد شعر و ساز هم نتونست دردي از من دوا كنه...چشم دوختم به يه نقطه و خودمو رها كردم تو بغل هر چي خاطره و حسرت و كاراي نا تمامي كه داشتم...

فعلاً نمي تونم سراغ متن باغ گيلاس برم . الكترا هم كه حسابي اذيتم مي كنه ...براي الكترا يه ديالوگ نوشتم ديالوگي كه از شعر احمد كايا الهام گرفتم زماني كه ديگه الكترا از اومدن اورستس نا اميد ميشه نعره مي زنه اورستس را صدا مي زنه يه لحظه بخودش مي آد كه نكنه صدا شو بشنون...

رو  متن( ما زنده ايم ) هم كار كردم امروز خوب نوشتم اما بازم راضي نيستم بايد بيشتر بنويسم بايد تمومشون كنم براي نوشتن چيز هاي زيادي دارم و مي ترسم كه وقت نكنم...آقاي مهدوي سراغ ترجمه هاي شهر فاتح قيسا بارماق رو گرفته ... چند تا ترجمه كردم بايد سر فرصت بزارم تو وبلاگ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 13:35  توسط کودک دیماهی  | 



زن: ديگه اين آشنايي بدرد نمي خوره ...همون بهتر كه بريم دنبال...

مرد: وقتي من ميتونم بفهمم كه ميتونم دوست داشته باشم ...

زن: هوا گرفته...بارون اگه بباره ميرم زيرش كه همه چي رو بشورم تنم و دلم و...

مرد: ما تا حالا بوديم پس بازم خواهيم بود...وقتي ميري من مرگ رو تو وجودم حس مي كنم.

زن: تمومش كن...

مرد: نمي تونم .مگه تو خودت مي توني؟

زن: ميتونم؟؟؟

 (براي ادامه اين ديالوگ ميتونيد نظر بديد)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 22:1  توسط کودک دیماهی  | 



دوستي پيغام گذاشته بود كه در باره زندگي و مرگ كايا« احمد كايا » هم مطلب بنويسم.با وجود اينكه سالها پيش از مرگ احمد كايا دنبال مطالبي در باره زندگي اين خواننده شهير ميگشتم . كم و بيش از زندگي اش مطالبي مي دانستم و شناخت و علاقمندي ام از احمد كايا به سالها پيش مربوط مي شود.

در وب سايت هاي مختلفي در مورد زندگي و مرگ احمد كايا مطالبي نوشته اند.عده اي دوست دارند مرگ احمد كايا را سياسي جلوه بدهند. بزرگ نمايي مي كنند. در حالي كه  اگر  در باره موسيقي و سبك موسيقيايي و زندگي شخصي احمد كايا صحبت بشه  دين دوستدارانش  ادا مي شود نه با افسانه پردازي...

احمد كايا  كرد  بود و ربان اعتراض  همه مردم تركيه نسبت به مسائل اجتماعي و فرهنگي جامعه خود و بلكه چنانچه از متن ترانه هايش پيداست او نسبت به تمامي ملت هاي دنيا احساس مسئوليت مي كرد و موسيقي اش را نيز در آن راستا بكار مي برد.

سال 1379 براي شركت در مراسمي به دانشگاه اروميه رفته بوديم.28 آبان بود.شب در خانه يكي از دوستانمان بوديم كه يكي از بچه ها آمد و خبر مرگ احمد كايا را به ما داد و فرداي آن روز پيكرش در فرانسه به خاك سپرده شد.پليس فرانسه جنازه  اورا در هتل اقامتي اش در فرانسه پيدا كرده و علت مرگ را سكته قلبي اعلام كرده بود.

به تبريز كه برگشتيم من اين خبر را به چند تا از دوستان  كرد  دادم و....

اسعد(1) بغلم كرد و گفت: كريم از كايا بخوان...

عده اي مرگ او را به خاطر حمايت از PPK  به پليس امنيتي تركيه نسبت ميدهند و عده اي نيز مرگ اورا به گردن  سني هاي كرد افراطي مي اندازند چون  احمد كايا در سالهاي آخر عمر به علوي ها (شيعيان تركيه) گرايش پيدا كرده بود... و حتي عده اي پا فراتر مي گذارند و ادعا مي كنند كايا هنوز زنده است و مخفيانه و در گمنامي زندگي مي كند و پيغام فرستاده كه روزي بازخواهد گشت...

اين ويژگي اسطوره سازي فرهنگ مردم شرق است كه بعد از مرگ شخصيت هاي بزرگ  افسانه پردازي مي كنند و متاسفانه برخي هم راه سوء استفاده را بلدند...

احمد كايا قهرمان نبود  هنر مندي  بود كه اسطوره وار زندگي كرد و بعد از اين هم اسطوره خواهد ماند و هميشه در ذهن و قلب دوستداران واقعي اش(نه هوا داران سياسي) زنده و باقي خواهد ماند.

بياد دارم روزي در تبريز پيش« دكتر علي حسين زاده داشقين» بوديم. او دكتراي زبانشناسي و دارد و شاعر و نويسنده است كه بيشتر آثارش در تركيه و ايران نيز چاپ شده است.

از شعر و شاعري صحبت مي كرديم تا اينكه سر صحبت از احمد كايا باز شد.

دكتر لحظه اي سكوت كرد،اشك در چشمانش حلقه زد،آهي كشيد و گفت: «احمد كايا انسان بزرگي بود...»

و اصرار كرديم از كايا حرف بزند.

دكتر با« يوسف حايال اوغلو»(برادر زن كايا) دوست صميمي است و بواسطه او با كايا نيز آشتا شده و با او نيز رفت و امد داشته و حتي سر ضبط يكي از كيپ هايش نيز حضور داشته...

دكتر فرضيه ترور را رد كرد و گفت:«احمد كايا انسان وارسته اي بود.موسيقي و شعر را خوب  مي شناخت و آلوده ي هر نوع موسيقي نشد.و اين از شخصيت كايا بعيد بود عضو ppk  يا حزب هاي ديگري شود.حالا اگر كساني خودشان را به او نسبت مي دهند شرط نيست.»

و بنظر من هنر مندي به وارستگي احمد كايا هنر و توانايي آن را دارد كه قلب ها را تسخير كند و لزومي ندارد  وارد حزب هاي سياسي شود.

من از تمامي دوستاني كه دوستدار احمد كايا هستند خواهش مي كنم جلوي سوء استفاد هايي كه از نام و شخصيت و موسيقي احمد كايا مي شود را بگبرند.احمد كايا ، احمد كايا بود و خواهد بود.

من احمد كايا را به خاطر شخصيت هنري و هنرش دوست دارم كه از ميان توده مردم برخاست ، مثل آنها رنج كشيد و از زبان آنها سخن گفت.

برايم «احمد كايا» و« صمد بهرنگي» دو انسان دوست داشتني و بزرگي هستند و شاهكار آنها زندگي اشان مي باشد و مرگ هردو در هاله اي از ابهام است. باشد كه روزي حقيقت روشن شود......................................................روحشان شاد.

(1)اسعد دور انديش از كرد هاي مهاباد و از دوستان صميمي من مي باشد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 15:38  توسط کودک دیماهی  | 



ماه به اندازه يك آه از ما فاصله دارد

ما،اگر از خود دور شويم

ماه فاصله مي گيرد از ما

و به اندازه غربت

تنها مي مانيم

ماه را در يابيم كه زيبا بشود هرچه درون دل ماست.

* * *

گفت:حيرانم.

گفت:حيران آن اتفاق

تولدآن حسرت...

گلها تشنه نورند

من تشنه بوي خاك

بوي باران.

كه آيد در من

شب و روزي كه پايان خواهد يافت.

و اين پايان نخواهد يافت...!!!

 * * *

هراسي نيست از اين هياهوي درون من

كه مي كاود راه بن بست تودرتوي دل را

كه مي گويد:برون آي و ببين تاريكناي كوچه ها را

سوسوي كم جان تارارا را

دل شب را

هراسي نيست...

من سوي تو مي چرخانم

چشم نمناكم را

تو اي كوه سترگ بال بگشوده

جرعه اي بنوشانم از آن چشمه لبريز لرزانت...

* * *

دليل تو بودي...!

آغاز تو بودي...!

آواز تو بودي...!

با اين همه مهر كه تو بودي

چه دليلي دارد كه دليل از من ميخواهي.

رنج من بودم.

ماتم ،همه من بودم.

وامانده من بودم.

وتو در من به باور مي نگريستي.

با اينهمه...

باز دليل مي جويي؟!

* * *

* * *

نشسته ام بر سر راه بهار

منتظر رسيدن مهر و لذت و بغض و آينه

هيچ كس خبر كه ندارد از دلم

و نميبيني كه من تا بكجا غرق توام.

* * *

چه صفايي دارد ديدن تو

در زير آفتاب بهاري

گرمي مهر تو مي پيچد در هوا

من نفس مي كشم بوي تورا

و هواي گرم بهاري مي پيچد در تن من.

باز دلم از شدت اشتياق تو

چنان مي تپد كه تنم مي لرزد.

دستهايم خالي...

لبهايم خشك...

و سرم پائين است.

چشمانم باز اگر باتو بنشيند

حرف اگر باز دلم گويد.

...!

* * *

من همه رنج بودم تو همه مهر

من همه سوز بودم تو همه ساز

من همه بيگانه بودم و تو همه آشنايي

من همه درد بودم و تو همه درمان

من همه هيچم

تو همه هست

من همه تمنايم

تو همه لطف

من همه شرمم

تو همه بخشش باش.

* * *

بياد مي آورم.

دوست مي داشتم

من نوازش گل را

 بادست لرزان سرد دوست مي داشتم

من بوي تعرق تن و سيگار را

كوچه را

دوست مي داشتم.

...شعر...

قلم.

و كتابت روياي بهاري را

غروب هر پنجشنبه را دوست مي داشتم.

با اين همه بهانه

من تورا دوست مي دارم.

* * *

كاش از اين همه چشم

تنها تو به من مي نگريستي

و بوي تن تو،

تنها نفسي بود كه قفس سينه دلتنگم را

معطر مي كرد.

كاش از اين همه دست

دستان تو در برميكرد

تن رنجور مرا

و تنها،زبان شيرين تو بود

اين همه شعر و غزل با من مي گفت.

كاش از اين همه خواب

تنها تو به چشم منتظرم آيي

ومن

تنها در تو مي خوابيدم.

* * *

برف مي آيد

زمستان مي آيد.

باران مي بارد

بهار مي آيد...

اين جاده بكجا ميرسد آخر.

شهر

پشت سر من محو مي شود

و بقدر دو يك جرعه نفس بجا مي ماند از آن همه دور

مرگ در راه است.

روزها مي گذرد

يك...دو...سه...

و تمام مي شود.

اين جاده بكجا مي رسد آخر...

* * *

شاعرم كردي

ومن براي سرودنت واژه كم دارم

نخوانده اي شعر مرا

سپرده ام به دست باد

 بيخ گوشت زمزمه خواهد كرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 23:31  توسط کودک دیماهی  | 



كسي در دلم مرده است

 

همه ترانه هاي احمد كايا رو دوست دارم چه شعر خودش باشه چه  شعر ديگران

   ترانه ايست كه بنظرم شاهكارهيه كه تمامي ابعاد شخصيتي Içimde ölen biri var

 

احمد كايا در آن متبلور ميشود.

اين ترجمه براي سياه مشق است.

 

برايم چيزي بفهمان

دلتنگم

برايم چيزي بفهمان

دلم در حال مرگ است.

 

كنار من نشسته اي، سكوت مي كني

سكوت مي كني، حرفي نمي زني

نگاه مي كني ، نمي بيني

اگر لمسم كني ، حيرت فرا مي گيرد مرا

ترس خودكشي دلم را فرا گرفته

اگر تو بخندي ، گريه خواهم كرد

اگر تو بخندي ، به خود خواهم آمد.

 

در دلم زلزه اي بر مي خيزد

بيرون از اينجا ، سار ها مي خوانند

كنار من اما انسان ها خاموش مي مانند

كسي در دلم مرده است.

 

واي واي واي،واي واي واي...

 

زود باش چيزي بگو

تا چشمان كودكانه ام بگريد

بگمانم مي گويي:خودت را ترك كن

گل من، براي هميشه خواهم رفت

در دلم پژمرده مي شوي.

درون من دو جان موجود است

هر لحظه به شكلي

ترس بر دلم مي اندازي.

 

 

كنار من نشسته اي، سكوت مي كني

سكوت مي كني، حرفي نمي زني

نگاه مي كني ، نمي بيني

اگر لمسم كني ، حيرت فرا مي گيرد مرا

ترس خودكشي دلم را فرا گرفته

اگر تو بخندي ، گريه خواهم كرد

اگر تو بخندي ، به خود خواهم آمد.

 

در دلم پژمرده مي شوي

درون من دو جان موجود است

هر لحظه به شكلي

ترس بر دلم مي اندازي.

 

در دلم زلزه اي بر مي خيزد

بيرون از اينجا ، سار ها مي خوانند

كنار من اما انسان ها خاموش مي مانند

كسي در دلم مرده است.

 

واي واي واي،واي واي واي...

Ahmet  kaya    

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 23:21  توسط کودک دیماهی  | 



همه چي تعطيل بود و تئاتر نه ! به بهانه اجراي نمايش قطعه گم شده

قطعه گمشده- نوشته: عليرضا حنيفي - به كارگرداني جاويد رخشاني و با بازي كيوان پور محمد تقي و خانم سولماز ندايي

اين نمايش  به سفارش اداره کل بنياد حفظ آثار و ارزشهاي دفاع مقدس استان اردبیل بعد از حضور در جشنواره تئاتر خرمشهر در شهر هاي اردبيل و نير اجرا شد و قرار است در پارساباد و مشگين شهر نيز به اجرا در آيد.

«قطعه گمشده» نيز مثل ساير نمايشنامه هاي آقاي حنيفي با مضمون دفاع مقدس است كه بيشتر به تبعات جنگ در جامعه مي پردازد.

ليلا مادري كه فرزند خود - كيهان مهر- را در جنگ از داده است،هرگز باور نمي كند جنازه اي كه در گور خفته فرزند او باشد. او هميشه چشم انتظار بازگشت فرزندش است و گهگاه در ذهنياتش فرزند را مي بيند. كيهان مهر هر بار مي خواهد موضوعي را به مادر بگويد اما نمي تواند...

و اين بار آنچه را كه بايد مي گويد؛كيهان مهر پيش از عمليات پلاكش را با همرزمش عوض كرده ، هردو شهيد شده اند و جنازه ها جابجا تشييع شده اند. موضوع و داستان نمايشنامه جالب است اما صرف نظر از تعداد كمي ديالوگ هاي عميق- كه مي توانست باعث كنش هاي نمايشي بشود- يكنواخت و بدور از عناصر محكم دراماتيك مي باشد كه دست و پاي  كارگردان و گروه اجرايي را بسته و آنها را از تحليل و ارائه ديدي نو دور مي دارد.

در طول نمايش با كشمكش مادر و فرزند روبرو هستيم جداي ازاينكه در شروع نمايش اين رابطه بيشتر شبيه رابطه زن و شوهر است تا رابطه مادر و فرزند- كيهان مهر مادر را به اسم صدا مي زند و اين را از پدر آموخته- و همين مسئله باعث تشديد اين سوتفاهم مي شود . اين روند ادامه دارد تاجايي كه ليلا از كيهان مهر مي خواهد او را مادر خطاب كند.و حتي بعد از آن هم در بازي و نوع لحن گفتگو رابطه مادر و فرزندي به چشم ديده نمي شود تا جاييكه  كيهان مهر در وضعيتي نا متعادل او را مادر خطاب مي كند.

كيهان مهر: اوني كه توي اون قبر خوابيده من نيستم . دير يا زود همه بايد توي قبري به همون اندازه بخوابند مادر...

و چنان سكوتي برقرار مي شود كه بازيگران به خوبي از آن استفاده مي كنند خصوصاً خانم ندايي كه مادر را بازي مي كند و اين تاثير گذار ترين صحنه نمايش مي باشد.

نمايش عاري ازتصاوير و لحظات دراماتيكي است كه بتواند مخاطب را براي ديدن نمايشي پر ديالوگ با خود همراه كند.هرچند كه بازي بازيگران در خور تحسين است اما اگر تحليلي صحيح تر و نمايشي تر ارائه مي شد، لحظات و اتفاقات جاري در صحنه بيشتر و درشت تر به چشم مي آمد و پرگويي ها خسته كننده نمي شد.و بازيگران مجبور نمي شدند اكثراً با صداي بلند داد بزنند.

از صحنه هاي قابل توجه اين نمايش بازي كيوان پور محمد تقي  در صحنه اي است كه  در باره قطع شدن بازويش در عمليات توضيح مي دهد و اينكه بازوي قطع شده  به همراه جنازه دفن نشده است. پور محمد تقي بازي ظريفي با بازويش انجام مي دهد و نهايتاً با همان بازوي قطع شده شاخه اي گل سرخ به مادر مي دهد.

و همچنين در تصويري كه ليلا از پشت پنجره به بيرون نگاه مي كند و از مردمي سخن ميراند كه نمي توانند حرف هاي اورا باور كنند كه ؛اين شهيد خفته در گور فرزند او نيست و او هر روز فرزندش را مي بيند ، ميگويد:

...اما اين مردم دير باورند...مي ترسم كه بگن و اگه بگن كه تو فقط شبيه پسرم هستي ؟...


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 23:16  توسط کودک دیماهی  | 



«ما، دود برخاسته از آتش لرزان شمع ، كه در هوا پخش مي شود نبوديم

ما ، مهي نبوديم كه چشم چشم را نتواند ببيند

عزيزم؛ مرا با دانش بفهم ، با فلسفه بفهم و با تاريخ محاكمه كن...»

 

مرگ برايم شيرين نيست،

چوبه دار برايم گل نيست،

شبها خيلي تاريك است،

بيا،عشق رويا هاي من

بيا و برايم نور ماه را بنوشان...

آه...من گرفتار حسرتم،

حسرت گرفتار من.

از سبيل هايم گل آويزان نمي شود،

تراشيدن سبيل برايم ممنوع است،

زندان از آن من است،سكوت از آن من است.

حلقه طناب دار بر گردنم ...

بجاي معشوقه،

چوبه دار را در آغوش مي گيرم و مي خوابم،

و سپس صبورانه انتضار مي كشم.

ابرها را از رويم كنار زنيد،

حاكمان بي گناهي ام را محاكمه كنيد،

و آن آينده روشن را برايم بياوريد...

آنگاه،عشق من مرگ را نخواهد شناخت،

بر خاك چنگ زده و بر مي خيزم،

خورشيد در چشمانم خواهد تاخت،

و بر خاك مزارم شكوفه بكاريد،شكوفه بكاريد...»

لحظات من مثل رمان است،

احساس من،افسانه من

در اتاقم تنهايم ،بيا

بيا عشق روياهاي من

لخت شو و خودت را برايم حاضر كن.

 

تا چند لحظه ديگر مرا  از چوبه دار بالا خواهند كشيد.

وتا چند لحظه ديگر مرا از شاخه ام چيده و خواهند كشت.

خداحافظ دوست داشتني هاي من،

خداحافظ چهارفصل،هفت قاره،آسمان آبي،

خداحافظ دوستان خوب من،

خداحافظ بچه ها،دانشجو ها،دختران جوان،

فضاي بي انتها،ستاره ها و سياره ها

خداحافظ سمفوني ها،آهنگ هاي رقص،

شعر ها و ترانه هاي عاشقانه،

شهرهايي كه بيانيه و صدايمان را منعكس كرديد،

سرزميني كه در كوههايش قدم  برداشتيم،

رودهايي كه پا برهنه از آبهايتان گذشتيم،

خداحافظ...

خدا حافظ طعم هاي خوشمزه دهان من،

آش گرم من،چاي من،سيگار من...

خداحافظ دوستان خوب من كه؛

نوبت هواخوري،نوبت حمام،نوبت دستبند...

تخت خواب،لباس،دستكش ها،قلم و ساعتم را برايتان بجا گذاشتم.

و دوستاني كه ستيزه ام را برايتان بجا گذاشتم

خداحافظ،خداحافظ...

دوست من،عشق من،

نفس ات را بر من بدم،

خواب بچشمانم نمي آيد،

خاطراتم در برابر چشمانم رديف مي شوند،

مادر،بيا برايم شير بنوشان.

خداحافظ انسانهايي كه براي خوشبختي تان جنگيدم،

هفت منطقه، چهار دريا،

هفت اقليم،شصت و هفت شهر،

مدارس، محلات، پلها، راه آهن ها...

سواحل دريا، قايق هاي ماهيگيري، قايق هاي بادباني،

كارخانه هاي كنار جاده هاي آسفالت،

و كارگرها و روستايي ها...

 

حداحافظ سرزمين من

خداحافظ مادر، خداحافظ پدر، برادر،

خداحافظ معشوقه من، خداحافظ دنيا،

خداحافظ تمامي مردمان دنيا،

به سرزميني ميروم كه مرزي ندارد.

به زماني ميروم كه بي حد است.

دوستان خوب من؛ با حال و هواي عاشقي مي روم،

با حال و هواي زندگي مي روم...

خداحافظ،خداحافظ...

عزيزم، مرا با زندگي ام باز جوي،

مرا با قلبم، مرا با خويشتنم باز جوي،

مرا با دانش بفهم ، با فلسفه بفهم،

مرا با تاريخ بفهم،

و آنگونه محاكمه ام كن...

شعر: ارسين ارگون ERSIN ERGUN

خواننده: احمد كايا AHMAT KAYA

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 16:17  توسط کودک دیماهی  | 



ياكاموز (تصوير ماه بر در آب)(ترانه ای از احمد کایا)

باران مي بارد خيس مي شوي ، واي من

خورشيد در ميآ يد ، غيب مي شوي ، واي من

روشنايي ماه ميگويد كه مي ماني ، واي من

تو تصوير ماه بر آبي

بي صدا گريه مي كني ، واي من

وقتش كه برسد خواهي رفت ، واي من

بگذار امشب ماه برود و تو بماني

 تو اميد مني...

 

«احمد كايا»

 

YAKAMOZ                                         

 

Yağmur yağar ıslanırsın vay aman    

Güneş doğar kayb olursun vay aman   

Ay ışığı der durursun vay aman             

Yakamozsun sen                                       

 

Sessız sessız Ağlar gıbısın vay aman  

Zaman geldı gıdeceksın vay aman       

Bırak Ay getsın kal bu gece                    

Umudsumsun sen ...                               

(AHMAT KAYA)                                               

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 22:33  توسط کودک دیماهی  | 



         

ابراهيم صدري مي گويد: شعر را دوست بداريد...

چون ، در حالي كه دنيا  رفته رفته معناي خود را از دست مي دهد ، شعر براي ياد آوري دلها و شجاعت و جسارت ها و ... تلاش مي كند.»

 

زمستان سال 1980 بود. چند ماه پيش از آن نيروهاي نظامي حكومت را در دست گرفته بودند.

18 ساله بودم و ساتل آخر دبير ستان را در مدرسه «قاسم پاشا» مي خواندم.شايد درست تر اين باشد كه بگويم خوانده بودم.

چون با درس و مشق ميانه خوبي نداشتم.شيطنت ها و پرسه زدن و علافي برايم جذاب تر بود.رفيقي داشتم كه مي شد گفت با هم خيلي هم عقيده بوديم.فقط به خاطر او مدرسع را دوست داشتم و از اينكه بخاطر او از دبيرستان «ايشيق» به اين مدرسه آمده بودم خيلي خوشحال بودم.

جوان بودم و مي فهميدم كه بايد با زندگي كنار آمد.

با اينهمه، دلم براي صبح يك جمعه كه سكوت و سكون زندگي روزمره را به يك باره تغيير دهد، تنگ مي شد.صبح كه از خواب بيدار مي شدي شانس خواندن شعارهاي تازه،عقايد تازه و پيشنهاد هاي تازه براي حل مسائل كشور بر روي ديوار آپارتمان ها را نداشتي.

صبح سيزدهم ايلول(شهريور) از راه نرسيده و رسيده براي پاك كردن نوشته هاي روي ديوار آپارتمانها فعاليت گرم و جدي را شروع كرده بود.

باز هم مدرسه را رها كرده و علاف، پرسه مس زديم.

آن روزها از نظر دختر ها و پسر هاي جوان منطقه ، سرگرمي كه عالي بنظر مي رسيد رفتن به قهوه خانه اي بود كه در مجموعه ي « كازينو خانوادگي تپه باشي» واقع شده بود. ويا سرگرم شدن در بازي بيليارد در كلوپ«اؤزگؤل» كه در جاده ي «سيرا سئلو» قرار داشت.و يا شيطنت ها و ولگردي هاي ديگر دوره جواني كه مي شد برايشان فرصتي فراهم كرد.

زما ني هم كه بايد سراغ درس مي رفتم...باز مي ماندم.

خانه مان در خيابان «جهانگير» بود.پدرم در «توپخانه»مغازه مرغ فروشي داشت.و من در مدرسه «قاسم پاشا» درس مي خواندم...

تا جايي كه بياد دارم «اورهان گنجه بي» را خيلي دوست داشتم.عصرها از ايستادن در جلوي بقالي محله و شيطنت با دوستان هم سن وسال لذت مي بردم.

طرفدار تيم«فنر باغچه »بودمو براي ديدن بازيهايش به استانبول مي رفتم.

در اين دوره بود كه با دوست صميمي و هم مدرسه اي ام «اورهان» گروه دو نفري «پاپيون ها» را راه انداخته و در مجالس جشن و عروسي به اجراي برنامه هاي كمدي مي پرداختيم.كسي از اين برنامه ها زياد استقبال نمي كرد اما ما خودمان خيلي تفريح مي كرديم و حتي يكي دو بار هم از اين طريق توانسته بوديم پولي بگيريم.

بعد شعر آمد...

مادرم كه از وضعيت درسي و رفتارهاي نا متعارفم نگران بود مرا با سه نفر دانشجو كه در زيزرزمين يكي از آپارتمان هاي محله مان زندگي ميكردند آشنا كرد.

قرار بود آنها به در سهايم كمك كنند.اما حالا كه به گذشته نگاه مي كنم،گمان نمي كنم آنها مي توانستند از پس اين كار بر آيند.چونكه من همان سال عليرغم اينه در اتحانات كنكور دانشگاه در رشته اقتصاد قبول شده بودم باز هم ادامه تحصيل ندادم و در سطح دبيرستان ماندم.

چيز ديگريكه روي داد آشنايي من با بينش آن انسانها بود و من دنياي تازه اي را كشف كردم، فراتر ازحوالي منطقه خودمان رفتم و ماجرا شروع شد....

زمستان سال 1981 يكي از آن دانشجو ها از دستم گرفت و بجاي رفتن به قهوه خانه مرا به «بايزيد» برد و هنگام بازگشت وارد بازار كتاب فروشان شديم.يك كتاب كلفت بنام «چيله» خريد و به من هديه داد.اين كتاب از «نجيب فاضل » بود. كتاب با شعر بلندي بنام چيله شروع مي شد و تا جايي كه يادم هست سطر هاي اولش اين بود:از غيب صدايي آمد

                                         جاي خالي را بگردانيد اگرچه بر ريشه اش فرود آيد

                                         و ناگهان سقف اتاق فرو ريخت

                                         آسمان واژگون گشت...

آن روز كتاب را تا ته خواندم . حتي بعضي از شعر هايش را علامت زدم و دوباره خواندم.بعد مطالبي در باره زنگي،انديشه و شخصيت نجيب فاضل خواندم.رويهم رفته تمامي كتابهايش را پيدا كرده و خواندم.خودم را يك كاشف احساس ميكردم و سرمست بودم.

بعد كتابخاي ديگر،شعرها و شاعران ديگر...

اما چيله هنوز جايگاه خودش را در ذهنم حفظ كرده بود.

ديگر پول توجيبي ام را براي خريدن كتاب پس انداز مي كردم و در اين بين دلمشغولي ديگرم نشريات و مجلات بودند.مجلاتي مانند«ادبيات يازكو»«ادبيات ترك»«هنر و مليت» ...اما يكي از آنها برايم خيلي مهم بود و آن «ما وراء» بود...

منهم مي خواستم بنويسم اما چگونگي آن را نمي دانستم تا اينكه در نشريه ماوراء مزه شعر هاي «جاهد ظريف اوغلو» را چشيدم.شعر هاي او ويژگي كاملا متفاوتي داشت.

از سال 1981 با علاقه ئ تبعيت از ظريف اوغلو به نوشتن پرداختم. و آنها را به مجله ماوراء مي فرستادم.د. سال منتظر ماندم تا اينكه اولين شعرم را در شماره اي به همراه شعر ظريف اوغلو چاپ كردند.

فكر مي كردم وقتي به كوچه بروم همه مرا خواهند شناخت اما اينطور نشد.سالها تلاش كردم.17 سال بعد در سال 1998 زماني كه بكوچه رفتم گفتند: اين همان مردي است كه شعر مي نويسد و شعر ميخواند.

در اين مدت كارهاي زيادي را تجربه كردم؛ بعضي ها موقتي و فصلي بود.بعضي ها آ'دند و رفتند.

به عنوان مثال 7سال بازيگري تئاتر كردم.ويراستاري كردم.روزنامه نگاري كردم.خانه بخانه براي فروختن جارو برقي در زدم.در راديو و تلويزيون برنامه اجرا كردم.در سالن هاي جشن و عروسي كمدي اجرا كردم.دوبله كردم.كاست هاي شعرم را با تيراژ 3000-5000 در آوردم.نمايشنامه نوشتم.در چند فيلم نقش كوتاه بازي كردم و...در كنار همه اينها شعر نوشتم و خواندم.

شعر را خيلي دوست دارم ،درك كردم كه شعر انسانيت و جسارت را به من مي آموزد.زندگي كردن و يا نوشتن در باره چيزهايي كه زنده شان كردم و شاهد زندگي شان بودم را تجزبه كردم و امروز حس خوبي دارم.

من تعلق داشتن به يك كشور زيبا را كه بر روي خاك آن شعر مي نويسم  را وبواسطه هزاران آلبوم و كتابهايم با هزاران هزار انسان تقسيم مي كنم.از همه مهمتر اينكه از «آدرناي»كشورم تا «دياربكر» آ‹ و هر نقطه ديگر كه بروم در سالن هاي پر از انسان شعرم را تقديم مي كنم و با آنها سهيم مي شوم. و اين را خيلي محترم و مهم مي شمارم.

خودم را زحمتكش شعر مي دانم.مينويسم و ميخوانم و براي بهترينها تلاش مي كنم.بنظر من«بهترين شعر شعري است كه شاعر آن را بهتر حس كند»

 

 

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 1:6  توسط کودک دیماهی  | 



 

 

منكه تورا دوست نداشتم

ترانه هايي را دوست داشتم كه در شبهاي خستگي مي خوانديم.

خنديدن تو به يك غنچه ، شباهت تو به يك گل را دوست داشتم.

وستاره ها را دوست داشتم

كه شبها ي شهريور در چشمانت ساكن شدند.

منكه تو را دوست نداشتم.

 

جدايي ات را دوست داشتم ، آنگاه كه مرا در راه گذاشتي.

گلوله ها را دوست داشتم ، آنگاه كه بسويم شليك كردي.

گريستنت را دوست داشتم ، آنگاه كه فراموشم كردي.

بر پا ماندنم را دوست داشتم ،

 آنگاه كه تنهايم را فهميدم .

از پاي ا فتادنم را دوست داشتم ، هرگاه كه تو را بياد مي آوردم.

بي تو بودن را دوست داشتم، مثل دوست داشتن نان .

صدايت را آرزو مي كردم ، مثل آرزوي آب در گرماي تير ماه

مثل باران عصر گاه.

مثل باد شمالي كه شبها مي وزيد ، دوست داشتنت را دوست داشتم.

منكه تو را دوست نداشتم.

 

ترانه آموختنت را به پرندگان ، دوست داشتم.

صحبت كردنت را با بنفشه

تذكر دادنت را به ارديبهشت

كه نام ديگر بهار تنهايي است.

پهلوي خونينم را ،  آنگاه كه بر زمين افتادم

و غرابتم را ، آنگاه كه پيش مي رفتم.

كودكان آدامس فروش را

ترانه هايي كه تازه در آمده اند را .

هر بار در غياب تو ، بدن در كنارت را دوست داشتم .

مثل گلي كه به در يا افتاده باشد، به آتش افتادم

من آتش را دوست داشتم

آنگاه كه چنين مي سوختم.

منكه تو را دوست نداشتم.

 

يك شب آهويي بر قلبت خزيد.

يك شب در آتش كبريت مثل يك شعر

در اين دنيا در هياهوي بي كسي

در مه سحرگاه

در بي رحمي يك آه

در صورت گريان آدمي

در تمام نيروي نشاط آور يك دعا

هراسان ار كنار انار

انجير ، زيتون و بر روي قلب

بر روي گل

بر روي اميدي كه در دست داشتم

بر روي تو

بر روي همه چيز

منكه تو را دوست نداشتم.

 

آنگاه كه تو رفتي

رفتنت را دوست داشتم

آنگاه كه آمدي

كا ئنا ت را دوست داشتم.

ماندنت را دوست نداشتم

از خو گرفتن به تو هراسان بودم

با اينهمه لبخندت را دوست داشتم

پشت سر قطاري كه تو را با خود مي برد دستمالم را تكان مي دادم.

آنگاه كه اولين برف بر پهنه ي دشت باريد.

 زيبايي مرگ را دوست داشتم

آنگاه كه تو را در دلم كشتم

منكه تو را دوست نداشتم.

...

من اگر دوست بدارم

مثل آدم دوست مي دارم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:56  توسط کودک دیماهی  | 



آنچه بر سرمان آمد  رؤيا بود 

رؤيا غصه من بود،رؤيا زندان من بود.

و چگونه تمام عمرم را پر كرد،

سرگذشت من كه به اندازه يك مصراع بود.

سكوت كن تا كسي نفهمد.

كسي نفهمد كه  در حال مرگم،آه ه...

من ماه روشني بودم در دل شب

سپس تورا يافتم

باران خواهد باريد...

كسي نخواهد فهميد ما چگونه همديگر را يافتيم،

كسي نخواهد فهميد ما چگونه همديگر را دوست داشتيم،

ما دو حسرت گمشده،

دو تكه جان.

سكوت كن تا كسي نفهمد.

كسي نفهمد كه در حال مرگم،آه ه...

من ماه روشني بودم در دل شب

سپس تورا يافتم

باران خواهد باريد ...

سبز سبز خواهد باريد. «شعر :احمد عارف»

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:20  توسط کودک دیماهی  | 



هميشه فكر مي كردم دوم ارديبهشت پنجاه و دو دنيا آمده ام .توي شناسنامه ام اينطوري نوشته اند.اما مادرم ميگه ششم چله زمستان بود...

گفت :بخوان.

         خواندم...

من چه  بايد مي كردم...

از روزي كه چشم واكردم آنچه ديدم كتاب بود،كاغذ و قلم.

پاي كه از خانه بيرون مي گذاشتم بايد مي رفتم كارگاه سفالگري...

من با گل و كتابت و خواندن قد كشيدم كه همه آفرينش  است.

پدر سفالگر بود، ناكامي دوران كودكي اش از تحصيل او را هنوز تشنه كتاب و نوشتن نگهداشته است-پيشتر ها شعر هم مي گفت- حتي خودم دزدكي شعرهاي دوره جواني اش را خوانده ام- شبهاي زمستان كه آشنايان و نزديكان در خانه كوچكمان جمع مي شدند پدر با صداي بلند و آهنگي خاص برايشان شعر ميخواند مناسب اوضاع و احوال...

«يحيوي»- و پدر چنان مي گفت: «تاج الشعرا» كه ذهن كودكانه ام را تصوير مردي پر هيبت پر مي كرد كه خودش شكل تاج بود.آنروزها تاج شاهنشاهي هنوز بر سر«ممدرضاپهلوي» بود.«منعم»، «منزوي»،«انور»،«حسيني تبريزي» كه پدر مي گفت:«سعدي زمان»- «مضطر»،«ثابت»، «شعاعي» ، «قمري»، و «شهريار» و حيدر بابا يش كه گويي شعر هايش را در خانه ما نوشته بود.

«كريمي مراغه اي»- پدر دوره سربازي با او دوست هم شده بود و الان هم گاهي كه گذرش به آن طرف ها مي افتد بهش سر مي زند- با آن شعر هاي طنزاش كه گا هي پدر شعر خواندن را رها مي كرد و سير مي خنديد. گاهي هم صدايش را پائين مي آورد و مي گفت:« بوني شاها دئي ...»

شاهنامه هم مي خواند و به زبان خودمان قصه هايش را تفسيرو تعريف مي كرد و هنوز«سهراب» را در كوچه هاي باريك محله مان مي بينم كه بازوبندي بر بازويش است. و مي ترسيدم نكند يك روز پدر منو مثل «سهراب» بكشد...

كتاب« قصص القران» را هم مي خواند كه تركي بود كه خدا آدم را از گل سفالگري درست كرد و من فردا  از كارگاه با خودم گل آوردم و پيكر«آدم» را ساختم و وقتي گفتم خدا آدم را اينطوري ساخت مادرم لب گزيد و گفت:« قره لرسن صاغير،دئنن توبا...»و پدر زير لب غرولند كرد:« مولحود اوغلي مولحود...»

يه كتابي هم داشت كه ورقهاش كاهي كاهي بود  و چنان ورقش مي زد كه نكند پاره شود...بعد ها كه يكي از آشناهاش از تهران آمده بود كتاب را داد به او اما پس نياورد.نام كتاب را چند سال پيش به خاطر آوردم.  كتابي خريدم  و  داستان هايش  را  كه  مي خواندم   يادم افتاد  پدرم  آن شبها برايمان  داستانهاي

 «دده قورقود» را هم ميخواند.

«هوپ هوپ نامه» ومن ياد ماشين مي افتادم كه مي گفتند هوپ و شوفر ترمز مي كرد.

«حافظ ،سعدي،نظامي گنجوي...»

غروب پنجشنبه ها و ماه رمضان« قرآن» ميخواند...

من بيش از انواع لباسهاي گرم زمستان و رنگي كودكانه و كفش چرمي و اسباب بازي و...حتي غذاهاي لذيذي كه همكلاسانم پشت نيمكت دبستان از آن تعريف مي كردند، كتابهاي نازك و كلفت با جلدهاي رنگي گالينكور و چرمي و مقوايي ديده بودم.

انواع مداد و خودنويس و روان نويس جوهري و كاغذ ...- به چه درد پدر مي خورد- همه اينها متعلق به پدري بود سفالگر كه از كودكي پشت چرخ سفالگري بزرگ شده بود. بيش از كلاس پنج ابتدايي هم  نخوانده بود.اما همه اينها را ميخواند.

منهم خواندم... تابستان سالي هم كه قرار بود بروم اول ابتدايي از «حيدربابا ي شهريار برايم» ديكته مي گفت.هنوز فكر مي كنم يه مردي بالاي تپه نشسته با پالتويي سرمه اي كه اسمش حيدر باباست و براي دختر و پسر هاي روستا شعر حيدر بابا را مي خواند.

و بزرگتر كه مي شدم نقاشي مي كردم.براي دوستانم نمايش در مي آوردم و هميشه شمشير چوبي مي ساختم. خصوصا ماه محرم، پيراهن سياهي كه مادر خودش دوخته بود و فقط ده روز محرم از بقچه در مي آورد و تنمان مي كرد و نبايد آن را توي شلوار مي كرديم...

 شمر مي شدم و رجز هايي را كه از پدرم شنيده بودم مثل شمر مي خواندم.

 چهار زانو روي زمين مي خزيدم و مي خواندم «حر شرمنده ام اي شاه پناه آختارورام...»

پدر كه بعد از سالها توانست براي خودش زميني بخرد و خانه اي بسازد كنار خانه هم جايي نگه داشت كه براي خودش كارگاه سفالگري بزند و زد. و ما سه برادر  يك وعده از روز را در كارگاه با پدر كار مي كرديم و يك وعده را مدرسه مي رفتيم...جنگ شد و يك سال قبل از پايانش برادر بزرگمان را با خودش برد و تمام شد.

و بماند كه بزرگ شدم رفتم هنرستان كه هنر بخوانم.و پدر مي گفت: « هنر مند ها از گرسنگي مي ميرند. مگه شهريار هنر مند نبود.»

 سربازي هم رفتم .دانشگاه هم رفتم كه هنر بخوانم رشته اش برايم مهم نبود فقط مي خواستم رشته ام هنر باشد...

خواندن و نوشتن را هم كه ياد گرفته بودم و حالا هم دارم مي نويسم...

گفت : «بخوان».  منهم  دارم مي خوانم.

 اما نه همه اونايي رو كه ميگه... اونايي رو مي خونم كه دلم مي خواد اونايي رو مي نويسم كه خودم مي بينم و بايد بنويسم. گاهي هم كه  تحمل فهميدن و ديدن بعضي چيز ها رو ندارم بخودم مي گم كاش نميخوندم كه بفهمم. بعضي وقتا نفهميدن خيلي خوبه اگه زياد بدوني زياد هم عذاب مي كشي ...

و من دارم خودمو عذاب مي دم تا اون نتونه  عذابم بده....

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 20:53  توسط کودک دیماهی  | 



گروه ادب: قصه‌های قرآنی كه برای تشريح آموزه‌های دينی و عبرت‌آموزی انسان‌ها بيان شده، دارای تم‌های قوی نمايشی هستند و بار دراماتيك بالايی دارند.

«كريم عظيمی‌ججين» نمايشنامه‌نويس، در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا) در اردبيل، با بيان مطلب بالا گفت: قصه‌های قرآنی از جنبه‌های اخلاقی، اعتقادی، اجتماعی و ... از قابليت‌های بالايی برای پرداخت‌های نمايشی برخوردار هستند؛ اما نحوه تعامل با اصل قصه، مهم‌ترين مساله‌ای است كه نمايشنامه‌نويس می‌تواند با آن روبه‌رو شود.

نويسنده نمايشنامه «زاغ‌های شب» كه متن خود را بر اساس قصه «قابيل و اقليما» نوشته، در تشريح ديدگاه خود افزود: لازم است پيش از شروع به نوشتن نمايشنامه‌های قرآنی و آيينی، درباره لزوم‌داشتن يا لزوم‌نداشتن حفظ مستقيم و كامل قصه به جمع‌بندی نهايی رسيده باشيم.

عظيمی با اشاره به برخی محدوديت‌ها كه مسائل اعتقادی در عرصه نمايشی ايجاد می‌كند، تاكيد كرد: هرچند محدوديت‌های اعتقادی باعث می‌شود از نمايش برخی عناصر داستانی قصه‌های قرآنی نيز دور بمانيم، اما معتقدم همين محدوديت‌ها منجر به تقويت عنصر درام در فرهنگ اسلامی شده است.

نويسنده نمايشنامه‌های «سودای شب» (قصه شهادت جناب مسلم) و «غوغای شب» (قصه شهادت طفلان مسلم)، با اشاره به بار غنی دراماتيك قصه‌هايی مثل قصه «آدم و حوا»، «هابيل و قابيل»، «حضرت يوسف» و...، افزود: «آموزه‌های قرآنی به دليل بار زيبايی‌شناختی و لزوم همذات‌پنداری انسان‌ها، بيشتر در قالب قصه بيان شده است.
متن اصلي مصاحبه در سايت خبرگزاري ايكنا: كليك كنيد

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 20:24  توسط کودک دیماهی  |