هنوز زنده ام. نمی توانم از کدوکی هایم دل بکنم. نمیخواهم بهترین دوران زندگی ام را با تمام تلخی ها و رنج هایش را از دست بدهم.کودک دیماهی هنوز زنده است مبارزه خواهم کرد تا خلاص شوم...خلاصی من به دست آدمیزاد نخواهد بود.خلاصی من به دست هیچکس دیگری جز خودم نیست.
کودک دیماهی نمیتواند سر بزیر اندازد . کودک دیماهی صدای غرایی دارد و تا جایی که توان خواهد داشت فریاد بر خواهد آورد. کودک دیماهی یاد نگرفته است که در برابر هر سخنی سر تسلیم فرود آورد و فرسودن و مردن گلهای حقیقت و آزادی و آزادگی و انسانیت را نظاره گر باشد.
کودک دیماهی چیزی برای باختن ندارد. کودک دیماهی دلباخته ی انسانیت است و هیچ تعلق خاطری ندارد که بخواهد اورا از این راه باز دارد.
سلام کودک دیماهی
.
.
.
صبح دیروز دوشنبه یعنی موقعی که خیلی ها خواب بودند می رفتم سر کار که اولین برف پائیزی اردبیل را دیدم که زمین نشسته بود.و من یادم افتاد که این روز ها دوباره بعضی ها از قطعی احتمالی گاز حرفهایی می زنند و هشدار هایی که باید از همین حالا فکر زمستان را باید کرد...
همین تابستانی که گذشت مسافرانی که از من آدرس می پرسیدند غبطه هوای شهرمان را می خوردند و می گفتند : خوش به حالتان توی بهشت زندگی میکنید.
گفتم: از کجا تشریف آوردید؟
گفتند : از تهران شهر دود و بوق...
گفتم :پارسال تعطیلات زمستانی تان خوش گذشت؟
گفتند: چطور؟
گفتم: چند درجه زیر صفر بودید که ۱۰ روز تعطیل شدید؟ ۱۰ درجه سانتیگراد زیر صفر...
گفتند :چه ربطی دارد؟
گفتم: شما باید زمستان پارسال که تعطیل بودید می آمدید اردبیل.اونوقت می فهمیدید هوای بهشتی
یعنی چه.با ۴۰-۳۵ درجه سانتیگراد زیر صفر ما باید می رفتیم سر کار...
حالا بماند که در چنین موقعیت هایی اعلام تعطیلی از سوی رئیس جمهور پایتخت نشین به استاندار واگذار میشود.
(اینجاست که عباس معروفی در سمفونی مردگان میگوید: بچه عربستان که نیستی؟ بچه اردبیل با برف میاد...)
امروز صبح دیدم که ساوالان سر تا پا کفن پوش شده...
و هوای خوش ما رفت تا اردیبهشت سال بعد...
راستی هر سال چند فصل دارد؟
هر فصل چند ماه دارد؟
گاهی وقتها یک ماه چهل روز هم میتواند داشته باشد.
صحنه: شب است ودرخشش ماه بيابان را مثل روز روشن كرده است.جاي جاي بيابان وسائل و ادوات فرسوده جنگي به چشم مي خورد. مقداري از آن وسائل فرسوده در گوشه اي جمع شده است.تلي خاك كپه شده بر وسط بيابان . گويي كسي در پشت تل خاك زمين را مي كند و گهگاه مقداري از خاك را بيرون مي اندازد.مرد1 از پشت تل خاك بيرون مي آيد و دور دستها را مي نگرد و آسمان را و ستاره هارا چنانكه مي خواهد مسيري را از روي ستاره ها پيدا كند.مرد2هنوز به كندن ادامه مي دهد.مرد1 از قمقمه اي آب مي خورد ومشتي از آن را به سر و رويش مي زند.
ادامه مطلب...
این کیه؟ میخواد کجا بره؟ چرا اینطوری داره نگاه میکنه؟
چقدر قیافه اش برام اشناست؟ یه جایی دیدمش... یه جایی مثل ...مثل...مثل یه کابوس
اونم مثل من تب داره؟ هی تو... می دونی تب یعنی چی؟ سر تو هم درد میکنه؟
درست مثل سر من؟! تو هم مثل من کابوس می بینی؟ چطوری؟
من تنم داره می سوزه... اینجاهای سرم بغل پیشونی هام آره همونجای سر تو که مو هات زده به
سفیدی...درست همونجا داره می ترکه ..درد می دونی چی؟؟؟ آره درد؟ خوب منم دارم از درد می گم...
شقیقه هام داره درد می کشه... درست مثل شقیقه های تو...یه چیزی داره تو سرم غیژ...غیژ... صدا میکنه.
درست مثل اینکه دارن روی چیزی سوهان میکشن... به یه قطعه سنگ روش هم آب می ریزن...
غیژ....غیژ...
برو کنار چرا اونجا وایسادی؟... چرا مثل من دستات رو گذاشتی رو شقیقه هات ؟برو کنار...اونجا
خطر ناکه... مگه نمی بینی ماشینها با سرعت رد می شن؟...به سرعت جنون رد می شن... از هر دو طرف...
غیژ...غیژ....خوب من که نمیتونم برم کنار...آخه از هردو طرف ماشینها با سرعت رد می شن... اگه پام رو
از رو این خط سفید بذارم اونور تر می رم زیر چرخ این ماشینهای بزرگ...درست مثل تو ...که اگه پاتو
بذاری اونورتر زیر چرخ ماشینها تکه تکه میشی... مثل سگهای بیابون که بدبختها نمی دونن چطور باید از
جاده رد بشن می رن زیر چرخ ماشینها و تکه تکه میشن و من صبح که دارم از تو جاده رد می شم چشمم
می افته به لاشه های خونی شون که تکه تکه شدند و ظهر که دارم بر می گردم می بینیم که لاشه هاشون
گندیده... گوشت و خون و استخوانهات تکه تکه میشن و کشیده میشن رو آسفالت ..... درست مثل اینکه
سوهان بکشن رو گوشت و استخونهات و بجای آب خون بریزن روش...غیژ...غیژ...
داره اینجا های سرم میترکه ...درست همونجای سر تو که موهات زده به سفیدی...صدای ماشین ها افتاده به
سرم نمی تونم نفس بکشم ... همه جا پر از دوده ...دود سرب و گوگرد... تو چرا وایسادی و منو نگاه
میکنی... چرا داری هئی بخودت میگی : این کیه؟ میخواد کجا بره؟ چرا اینطوری داره نگاه میکنه؟ چقدر
قیافه اش برام آشناست؟ یه جایی دیدمش... یه جایی مثل...مثل...مثل یه کابوس..
هی تو... تو هم تب داری؟ سر تو هم درد میکنه؟
گل خوشبینی
بیدار شدم ، تو بیادم آمدی
ناگهان در میان دیوار ناگهان نیمه شب
بیدار شدم تو بیادم آمدی
هئی... نیمه چپ سینهء من
تا بهم خوردن آب
تا پاره شدن صدای تو در میدان ها
تا زمانی که هیچ دوستی برایت نمانده
از پلکان زندگی زیر و رو شده
به دیدنم بیا ، چه می شود
گل خوشبینی بر لبانت گل اندازد
* * *
غصه نخور من خوبم
گاه حرص زندگی گاه حرص محشر را می خورم
عزیزم غصه نخور من خوبم
هئی زردی سیگار اندوه من
* * *
تا بهم خوردن خون
تا داغ شدن صورت تو در آتش
تا گر گرفتن گیسوانت
از میان دستور های حکم اجباری
به دیدنم بیا، چه می شود
گل خوشبینی بر گونه های من گل اندازد.
* یوسف حایال اوغلو
İYİMSER BİR GÜL
UYANDIM SENİ DÜŞÜNDÜM
BİRDEN BİRE DUVAR BİRDEN BİRE GECE YARISI
UYANDIM SENI DÜŞÜŞNDÜM AY YAR
AY GÖĞSÜMÜN SOL YARISI.
SU BULANINCA
MEYDANLARDA SESİN YIRTILINCA
HİÇ DOSTUN KALMAYINCA
SARSILMIŞ BİR ÖMRÜN BASAMAKLARINDAN
GÖRÜŞMEYE GEL NE OLUR
İYİMSER BİR GÜL OLSUN DODKLARINDA
DERT ETME IYIYIM BEN
ARA SIRA MAHŞER ARA SIRA YAŞAMA HIRSI
DERT ETME IYIYIM AY YAR
AY HÜZNÜMÜN TÜTÜN SARISI
KAN BULAŞINCA
YANGINLARDA YÜZÜN HARLAŞINCA
SAÇLARIN TUTUŞUNCA
ZORLANMIŞ BİR HÜKMÜN TUTANAKLARINDAN
GÖRÜŞMEYE GEL NE OLUR
İYİMSER BİR GÜL AÇSIN YANAKLARIMDA.
قراره به زودی با دوست عزیزم کیوان پور محمد تقی یه گروه تئاتر راه
بندازیم که فعلا در حال نوشتن اساسنامه ومراحل ثبتش هستیم:
فراز تئاتر
و وبلاگی به همین نام مخصوص خبر ها و و فعالیت های گروه
منتظر نظرات و راهنمایی های دوستان عزیز هستیم تا دلگرمتر به پیش
رویم
دوستان علاقمند ( اردبیلی )می توانند برای عضویت از طریق همین وبلاگ با ما در ارتباط باشند...
زمستان در راه است
بر ایم ای مهربان
دستکشی میبافی اگر
یادت باشد
انگشت هایش را یک بند کوتاهتر بباف
اخرین بندم را با ناخن کشیدند
بندم را با ناخن کشیدند
با ناخن کشیدند
ناخن کشیدند
کشیدند
...
*********************************************************************
تمام تنم بوی پائیز گرفته
دلم هوای تو دارد
گرم
هوای چشمانم ابری است
می خواهم آفتاب تنم کنم
بانو
.
.
.
...
متن کامل نمایشنامه اوچو (شکارچی)
را در ادامه مطلب مشاهده بفرمائید.
این نمایشنامه در سال ۱۳۸۳ در جشنواره های استانی اردبیل-منطقه ای گرگان و جشنواره سراسری نمایشهای بومی تیرنگ در ساری به اجرا در آمده است.
هرگونه استفاده از متن این نمایشنامه منوط به کسب مجوز از نویسنده می باشد.
ادامه مطلب...
همیشه جمعه ها برام دلگیر بوده...ماه رمضان هم که هست . یه روز تعطیل که به جای استراحت سعی میکنم نوشته های عقب مونده رو تکمیل کنم و کتابهای های نا تمام رو بخونم... از دیشب رفتم سراغ نمایشنامه ای که باید تکمیلش و تمومش کنم ... این نمایشنامه رو الان نزدیکه یه ساله شروعش کردم ...( خانه ای برای صبوری) ... ( مازنده ایم ) هم که مونده...و (الکترا)... چی شده چرا اینا تموم نمی شن...حالا که مثل سابق از خونه بیرون نمی رم ... چقدر وسواس به خرج میدم گاه سر یه دیالوگ یه ساعت فکر میکنم می نویسم و پاک می کنم...
کامنت ها رو چک می کنم...می رم سراغ احمد کایا...چرا من اینقدر به احمد کایا گوش می کنم چرا اینقدر دوست دارم صدا شو...موسیقی اش رو ...حرفاش رو...
آرتیق سنین له دورامام ( دیگر نمی توانم با تو بمانم)
بو آکشام چیکار گیده ریم ( امشب از اینجا می روم)
حسابیم کالسین محشره ( حسابمان به ماند به محشر)
الیمی یکار گیده ریم.... ( دستم را می شویم و می روم).....
نه دیگه باید بنویسم... نباید خاموش بشینم ...ساکت بمونم.... باید این نوشته های نیمه تمام را تمام کنم ... فرصتی نیست...
چرا باید بنویسم... چرا باید فرصت نداشته باشم...
واکیت تمام سنی ترک ائدیوروم ( وقت تمام شده تو را ترک میکنم)
.....................
خوشجا کال گوزومون نوری خوشجا کال... (به سلامت نور چشمم به سلامت)
پ.ن: دوست عزیزی که خصوصی و بی آدرس خواسته بودی نمایشنامه بذارم تو وبلاگم
چشم این مژده رو بهت میدم که به محض تمام شدن تایپ نمایشنامه « اوچو» ( شکارچی) رو طی همین هفته در وبلاگ خواهم گذاشت...ضمنا از دوستان عزیز: صالح - هستی- سارا(بچه هنری) و سایرین که الان اسماشون در ذهنم نیست که قبلا قول داده بودم نسخه کامل نمایشنامه تبار تیره گون ... پوزش خواسته و در اولین فرصت آن را هم در یه پست جدا گانه خواهم گذاشت...
سپاس بی حد از توجه تون...


