بغضی نشکفته دارم برادر...میخوام داد بزنم... فعلا همینو می گم :
این روزها خیلی ها طرفدار مردم شدند...حتی اونایی که تو روزهای
خون و باروت و آتش و دشمن با مردم نبودند...
عطش پر خوری از کام شما می ریزد
خشکی از روغن بادام شما می ریزد
به کدامین جرس آواره و سرگردانید
فرصتی نیست، سرقافله را برگردانید
هرچه گفتیم که جنگ آمده گوشی نشنید
کسی از پنجره ی بسته خروشی نشنید
جنگ زد نعره ولی پنجره ها را بستید
به غنائم که رسیدیم به ما پیوستید
صنف مشاطه گرانید چه بند اندازید
کور خواندید که ما را به کمند اندازید
امشب طبق معمول ایمیل هامو چک می کردم که به این ایمیل برخوردم.
هرچند میدونم بعد از خوندن جوابیه ام ارسال کنندگان ایمیل از من ابراز نفرت خواهند کرد...
آذربایجانیان عزیز!
بنا به وضعیت خطیری که اینک با آن روبرو هستیم، از همگنان خود دعوت میکنم به میرحسین موسوی رأی دهند. اینجانب به هنگام اعلام نامزدی سیدمحمد خاتمی جزوهای در نقد رفتار اصلاحطلبان تهیه کردم و در صدد انتشار آن بودم که موسوی نامزد شد. هرچه زمان گذشت دریافتم که ایفای نقش «جان زیبا» و اعتقاد سادهلوحانه به آموزهی «بدترین بهترین است» به تداوم وضع موجود خو.اهد انجامید. یعنی انتخاب دیگربارهی فردی که در روزنامهی رسمیاش به ملت آذربایجان توهین روا داشتند و سپس برای سرکوب معترضان نیروهای انتظامی را به خیابانها گسیل کردند. (گرچه در صورت انتخاب موسوی آن جزوه را منتشر خواهم کرد.)
اینجانب قصد شرکت در انتخاباتی که از 570 نامزد تنها 4 نفر تأیید صلاحیت شدهاند نداشتم، لیکن با عنایت به تمرکزگرایی آهنین دولتمردان فعلی و بیاعتناییشان به آزادیهای اساسی مردم، ناچار شدهام خواهش خود را به پیشگاه ملت ببرم. چرا که میدانم تعللی بیش از این، به مسدود شدن هرچه بیشتر مجاری تنفس جریان هویتطلبی خواهد انجامید. به علاوه، در این حمایت ناچیز چشم به وعدههایی مبتنی بر رعایت حقوق شهروندی، تأمین آزادیهای مدنی و عدالت اجتماعی، و قول میرحسین موسوی دربارهی اجرای اصل 15 قانون اساسی دوختهام.
فرزند کوچک آذربایجان(فرستنده ایمیل این نامه رو از قول دکتر ایواز طاها -عبادژور نقل کرده است)ایمیل موجود می باشد.
................................................
جوابیه من:
دوست گرامی بیانیه آتشین و به اصطلاح دموکراتیک تان ! را خواندم. جوابیه را به ایمیل ارسالی تان فرستادم و بهتر دیدم سایرین نیز موضع بنده را بدانند.
همواره به زبان مادری و سرزمین مادری ام افتخار کرده و خواهم کرد.من یک ترک ایرانی ام که هویت خود را در ترک بودن ، ایرانی بودن و مسلمان بودن یافته ام و معتقدم هر یک از این سه اصل هویتی ام را از دست بدهم نه بر خود بلکه بر آیندگان خود نیز جفا روا خواهم داشت.من نه تنها به زبان رسمی کشور عزیزم ایران قلم می زنم به زبان مادری خود نیز تسلط دارم و به زبان مادری ام نیز قلم فرسایی می کنم
اما به عنوان یک هموطن دلم می خواهد چند کلامی با شما سخن بگویم. شما که اینگونه و به این
لحن از میر حسین موسوی حمایت می کنید.
نخست اینکه کاش آن جزوه تان را پیش از این منتشر می کردید.
و سپس اینکه شما به وقایعی اشاره فرمودید اما از خودتان سوال نکردید آن زمانی که به ملت آذربایجان توهین روا داشته شد!؟اقای موسوی کجا بود؟ چرا هیچ صدایی از او بر نیامد؟اصلا این آقای موسوی اینهمه سال کجا بود؟بیست سال چرا از آذربایجان و آذربایجانی حرفی نزد؟
اگر آقای میر حسین موسوی تبریزی به آذربایجانی بودن خود افتخار می کند چرا در اکثر پوستر های تبلیغاتی خود پسوند تبریزی را حذف می کند؟ شاید به دلیل اینکه با ترکیبات گرافیک طراحانش متناسب نیست! شاید نمی خواهد جوانان استانهای دیگر که تازه با نام او آشنا شده اند به هویت تبریزی بودنش پی ببرد...الله اعلم
اقای میر حسین موسوی تبریزی ادعا کرده اند در صورت تاکید می کنم در صورت انتخاب اصل ۱۵ قانون اساسی را اجرا خواهند کرد.بسیار امر پسندیده ای است.اما ایشان که در اینهمه سال در فرهنگستان هنر بودند و همچنین عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی بودند چرا اینقدر دیر به فکر اجرای اصل ۱۵ قانون اساسی افتاده اند؟
آقای میر حسین موسوی در کدام یک از استانهای دیگر این وعده را داده اند؟ کردستان؟ بلوچستان؟ خوزستان... یا فقط در اردبیل و تبریز...مگر اصل۱۵ قانون اساسی مختص زبان ترکی است؟
هر انسانی وقتی از زبان یک نفر غیر همزبانش جمله ای به زبان مادری اش می شنود احساس غرور و شعف می کند هر چند که با لهجه باشد.مثلا وقتی من ترک زبان از زبان یک کرد یا فارس یا عرب یا...جمله ای ،شعری به زبان ترکی می شنوم خیلی خوشم میآید.ترکی با لحن و لهجه کردی...ترکی با لحن و لهجه فارسی ... خیلی شیرین می شود.
اما وقتی می بینم یک نفر ترک زبان نمی تواند با لهجه و لحن زبان مادر اش حرف بزند...شعری بخواند شرمنده می شوم...فکر نمی کنید آقای میر حسین موسوی تبریزی نمی تواند به زبان مادری اش روان و سلیس حرف بزند و لهجه ی فارسی اش شدیدا شنونده را به شک می اندازد که ایشان ترک زبان هستند؟فکر می کنم بهتر بود یک معلم زبان ترکی می گرفتند تا برایشان یاد بدهد چگونه ترکی صحبت کند(بله چگونه ترکی صحبت بکند)
یاشاسین اوءلکم ائلیم آزاد ایرانیم
زنده باد ایل و وطنم ، ایران آزاد.
صفحه وبلاگ باز می شود.نوشته های جدید را مرور می کنم.دوبار روی صفحه ای زوم می کنم...سیگار را لب زیر سیگاری می گذارم.
این چندمین بار است که این شعر را می خوانم؟ نمیدانم...باید دوباره بخوانم...حروفات و واج ها هرکدام معنی دیگری میدهند...چرا دلم میخواهد این شعر را چند باره بخوانم؟و هر بار که می خوانم گویی اولین بار است...
حالا دیگر صفحه مونیتور را هم نمی بینم..فقط کلماتی هستند آشناو...
صدای انفجاری در همین نزدیکی ها تمام ذهنم را منفجر می کند.آتش سیگار روی فندک افتاده...فندک منفجر شده...حروفات در ذهن من به هوا می رود.
پ ن: یه جمله کوتاه رو به پیشنهاد یکی از دوستان حذف کردم.وخودم فکر می کنم یکی دو جمله دیگه هم میشه حذف و جایگزین کرد.
حالا هرشب
فقط تو معنی سپیده ی صبح را می فهمی
در انتهای شب گئجه نین ان سونوندا
خورشید هنوز میتابد حله گونش شاخیر
این چندمین شب دنیاست بو نئچه نجی گئجه دیر
که اینچنین زیباست بویله گوزه ل
هر شب به رنگی هر گئجه بیر بویادا
هر شب به گونه ای بیریسی بیر درومدا
وای از آن همه شب هارای گئجه لردن کی
که بی تو گذشت ... سنسیزده گئچیب گئتدی ....
پ ن : این شعر ترجمه ای است به زبان مادری ام از مادری شاعر و مهربان ، ناهید مدیر وبلاگ مداد خاکستری.
با عرض پوزش به خاطر جسارت بی اجازه ام.
همه جا بوی سیاست گرفته این روزا.
صبح که از خونه میام بیرون مثل هر روز یه چاق سلامتی با سوپور محل می کنم...اونم هر روز از سیاست حرف می زنه...راننده تاکسی و بقال و ...
هواداران هر یک از کاندیدا ها هم به نوبه خودشون سعی میکنن آمار و ارقام نظر سنجی های ستادی خودشون رو هر روز افزایش بدن...
طرف مثل من از سیاست هیچی سرش نمی شه شده هوادار چند آتیشه فلان کاندیدا...و فرق کاندید و کاندیدا رو نمیدونه و می گه فلانی کاندید ماست ...
همون بهتر که فلانی کاندید شما باشه...
طرف میگه: من به فلانی رای نمیدم اما می گن همین فلانی انتخاب میشه.
یا مثلا میگن: از فلان کاندیدا تو فلان شهر استقبال بی سابقه بود...
در حالی که هنوز همون کاندیدا به همون شهر نرفته...
برای نظر سنجی میرن تو ستاد خودشون و از اونایی که اومدن تو ستاد نظر سنجی می کنن و این میشه مبنای نظر سنجی...(اما نظر مردم فرق می کنه)
بد ترین نوع نظر سنجی و البته به زعم اینا دقیق ترین...و این یکی از حربه های تبلیغاتیه...
تازه هر دقیقه یک شایعه می شنویم که احتمال کنار کشیدن فلان کاندیدا بیشتر شد...
شایعات ۲ دقیقه ای
نظر سنجی ۱۰ دقیقه ای و...
رو هم می شن رای های ۲۰ برگه ای...![]()
و البته هستند کسانی که حامی ۲ دقیقه ای هستند و در عرض ۲ دقیقه و جبهه خودشون رو ترک می کنن و به هواداری از کاندیدای دیگر می پردازند...
کاش این چند روز زود تموم بشه و از اینهمه سیاست زدگی راحت بشیم...
اما این وسط اونایی فردا از مردم شرمنده خواهند شد که نخود هر آشند و تو تئوری و ایده های تبلیغاتیشون چند دسته گی موج می زنه... آخه مرد مومن تو که بعد اینهمه سال از خودت یه نظر و تئوری نداری و نمی دونی افرادی که بهت خط میدن با خودشون هم اختلاف دارن اینجا چیکار می کنی..نکنه اینقدر رقت قلب داری و رئوفی که نمی خوای دلشون رو بشکنی...یا میخوای همه رو تو دستت نگهداری برای ۲ رای بیشتر...شاید این صحیح باشه...و واسفا که خیلی ها متوجه این نمیشن و تو خوب می تونی از این غقلت مردم استفاده کنی... و جالب این خواهد شد که در صورت انتخاب شدن
بعد از انتخابات هیچ کدومشون رو نخواهی شناخت و اونا هم شروع خواهند کرد در برابرت ایستادن و ...
پ ن :اصلا دلم نمیخواست تو این وبلاگ به مباحث سیاسی بپردازم... چون نمیخوام ذهنم هر روز با این جور مباحث درگیر بشه گفتم اینا رو بنویسم تا راحت بشم.
ترجمه شعر (Bir Acayip Adam) از یوسف حایال اوغلو
مرد غریب
در قایقی باز مانده از توفان،
ور ها از خویشتن؛
با ریش پر پشت و تختی امانتی؛
با سر گذشت مخفی اش،
مردی زندگی می کرد.
شبها سکوت می کرد،
من اگر حرفی می زدم عصبی می شد...
قصبه ای تبعیدگاه بود،
سالها پیش، خرداد ماه بود.
بچه بودم، از خانه فرار کرده بودم،
به او پناه آورده بودم...
خلیج کوچک و کم عمقی بود،
شاید اینجا را اوکشف کرده بود.
از دور، چراغهای روشن قصبه را می دیدم،
دلم برای مادرم تنگ می شد، گریه می کردم...
صبحی به دور دستها خیره می شد،
پنهانی سیگاری روشن میکرد، گریه می کرد.
سپس آشتی می کردیم،
من فلوت می زدم، سیگار خاموش می شد،
گریه می کردیم...
نمی دانستم از کجا آمده،
بی کس و کار بود،
شاید هم بی نام و نشان...
سرگذشتش اورا آدم جالبی می کرد،
با کسی ارتباط نداشت...
همیشه به یک چیزهایی فحش می داد،
مثل یک ماهی اخمو می خوابید.
گاهی گم می شد، دنبالش می گشتم،
زیر باران می ایستاد.
کتاب کلفتی داشت،
همیشه در جیبش بود،هر روز میخواند.
من چیزی نمی فهمیدم،
جلدش را نگاه میکردم، چیزی نمی فهمیدم.
عکس مردی ریشو روی آن بود، که بود؛
چقدر متبسم بود!
یک روز از صبحی پرسیدم:
چرا حرفهای تورا نمی فهمم؟
می گفت: هرچه را میدانی،بازندگی مقایسه کن،
و از تجربه کردن نترس!
آنگاه میتوانی،درست و نادرست را،
از هم تشخیص دهی،
و آن را بفهمی...
سپس میخندید.
روزهایم با کنجکاوی سپری می شد.
سپس دوباره شب میشد، صبحی سکوت میکرد،
من اگر حرفی میزدم عصبی میشد.
مرغ های دریایی روی قایق می نشستند،
دلم به حال صبحی می سوخت،گریه می کردم.
صبحی به دریا تف میانداخت،
به آسمان خیره می شد، گریه می کرد.
سپس آشتی میکردیم،
من فلوت می زدم ، ستاره ها سو سو می زدند،
گریه می کردیم...
قصبه ای ساحلی بود،
سالها پیش،خردادماه بود.
بچه بودم،از خانه فرار کرده بودم،
به او پناه آورده بودم...
یک روز همه چیز بر عکس شد،
مادرم مرا پیدا کرد،
صبحی فرار کرد و نا پدید شد.
قصبه به هم ریخت ، آنچه نباید، شد.
من سکوت کردم، خونم به جوش آمد!
پلیس ها که اورا پیدا کردند، تنها بود،
بدبخت بود...
همه در میدان جمع شدند.
وقتی از پاسگاه به میدان قدم گذاشت،
مثل تفنگی مغرور بود،
ناگهان برگشت و نگاهم کرد،
گفت: فهمیدی؟
فهمیدم، گفتم؛ فهمیدم...
و از آن روز
هیچگاه، هیچ جا،
گریه نکردم...
پ ن : یوسف حایال اوغلو شاعر ، نقاش کرد تبار و از شیعیان ترکیه بود.
او روز سوم مارس 2009 در استانبول چشم از جهان فرو بست اما چشم شعر هایش همیشه بیناست و با چشم های او میتوان به دنیا نگریست.
حایال اوغلو برادر زن احمد کایا بود که بسیاری از ترانه هایی که خوانده سروده او بود.
یوسف حایال اوغلو از محققین علوم قرآنی ترکیه نیز بود و به نا به اظهارات خودش ؛هرگز عضو هیچ تشکیلات و هیچ حزب و گروهی نشد.
یوسف حایال اغلو در باره خودش می گوید:« حالا مثل کسی هستم که از درون هواپیمایی به زمین نگاه میکنم. از آن بالا سیم خارداری دیده نمی شود. وقتی از آن بالا نگاه می کنی ؛ جغرافیایی بزرگ... انسانها مثل رمه مورچگان،خانه ها مثل قوطی کبریت است. فاصله و جدایی معنایی ندارد. همه عضوی از طبیعتیم . تا جایی که امکانش هست دوست داشتن ، زندگی خوب ، اخلاق خوش و با فضیلت بودن لازم است...»
یوسف حایال اوغلو علاوه بر نشر کتابهای شعرش ، کاست شعر هایش را با صدای خود منتشر کرده است.
کاش به جای درختان بی بر
درختان بی سایه هیمه ی آتش می شد
ای سرو
سرو سر فراز
تو را به چه جرمی
تبر بر تن می زنند نا اهلان
پ ن: سپاس دوستان که خصوصی و عمومی اینهمه محبت کردند در این چند روز و نگرانم بودند و دلداریم داند.
ازتون خواسته بودم دعام کنید تا خلاص بشم.
کی نفرینم کرده؟ کی دعام کرده؟ نمیدونم.
![]()
![]()
![]()
ترانه های کودکی ام را به من باز گردانید.
می خواهم دوباره به دنیا بیایم
می خواهم اینبار
ترانه های کودکی ام را دیگر گونه بخوانم...
پ ن: دوست عزیزی که دلت میخواست صدای سازم رو بشنوی ، هنوز یادمه...اما فعلا با این اوضاع روحی که دارم نمیدونم کی می تونم به قولم عمل کنم.
۲- دوست عزیزی که همیشه لطف داری به من ، اگه دوسه روزه نمیتونم بیام به خاطر کارهای زیادم نیست... بازم این اوضاع روحی...
۳- از اردیبهشت ماه متنفرم... و اینو امروز فهمیدم که همیشه اریبهشت ماه اتفاقی برام میافته که اینچنینم میکنه...چرا شناسنامه ام را به تاریخ ۲ اردیبهشت گرفته اند نمیدانم.منکه ۶ دیماهی ام.
۴- حق خیلی ها به گردنمه...و اگه این روزها اینچنین گرفتارم تقصیر خودمه...می خوام برگردم و این خیلی سخته... هزینه اش خیلی سنگینه...دارم بدوش می کشم.
رو به خورشید ایستاده ام
نشانی خانه را می پرسی
باد می آید
زبانم را می برد با خود
خانه در میان هیاهوی بی تو بودن
می شود خالی
نام تو را می پرسم از ماه
ماه می خندد
شب تمام خاطرات با تو بودن را
باز می خوانم
در میان تاریکی ها سیاه می شوم اینبار
کی می رسی از راه؟
کلید لامپهای مهتابی را بزن
می خواهم تو را دو باره ببینم
در برابر آئینه...
بی صدا می آیی
از برابر نگاه عریانم
رد می شوی
ترانه ای بخوان تو برایم
لب های تشنه ام را میهمان سراب مکن اینبار
حکم می دهی هربار
ساده می اندیشم
ساده می گویم
دوباره خواهم دید ، می دانم.
پر ترانه خواهم شد
از برابر نگاهم
رد می شوی عریان تر از ستاره
نام تو را می پرسم از ماه
نامت ستاره می شود
در زبان من
خورشید می شود ماه
شب خواب تو می بینم...
کی می رسی از راه؟
پ ن: میدانم می آید ، بی پروا تر از همیشه می شوم اینبار.
پ ن ۲: دلم می خواست این وبلاگ را تعطیل می کردم . باز شعرواره ای ( هذیان تنهایی بگویم بهتر است) بر زبانم جاری شد،نکردم.
پ ن ۳ : اگه تعطیل کردم آدرس جدید رو به اطلاع دوستان؟! خواهم رساند.

